تبلیغات اینترنتیclose

javahermarket

عمومی
[sc:Block_Title]
[sc:Block_Description]
استعمار 400 ساله انگلیس
با چهارصد سال تاریخ استعماری سراسر جنایت و شکنجه و نسل کشی انگلستان چقدر آشنا هستید؟ آیا میدانید طی استعمار انگلستان بر کشور هند چند میلیون نفر به دلیل سیاست‌های استعماری این کشور کشته شدند؟ برای مرور گوشه‌ای از تاریخ ننگین چهارصدساله استعمار انگلیس با گزارش ویژه مشرق همراه شوید....

گروه گزارش‌ ویژه مشرق؛ اعطای جایزه صلح نوبل به اتحادیه اروپا بار دیگر سیاسی بودن این جایزه را به جهانیان اثبات کرد. گرچه سازمان های بین المللی بسیاری از جمله دفتر دائمی صلح بین الملل، صلیب سرخ جهانی، کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان، سازمان یونیسف و سازمان بین‌ المللی کار از جمله نهادهایی بوده اند که در دهه های گذشته جایزه صلح نوبل را دریافت کرده اند، اما موارد بسیاری نظیر اعطای این جایزه به مقامات رژیم اشغالگر صهیونیستی و اکنون اتحادیه اروپا، نگرش حقوق بشری این کمیته به شدت زیر سوال برده است.

 

در این گزارش به سوابق ضد بشری بریتانیا که دارای یکی از سیاه‌ترین کارنامه‌های استعماری در اروپاست خواهیم پرداخت. لازم به ذکر است بدلیل کثرت موارد نقض حقوق بشر و جنایات انگلستان طی دوره‌های استعمار خود بر کشورهای جهان، تنها عمده‌ترین و مهمترین موارد آن اجمالا در این گزارش ذکر شده است.

 

آغاز استعمار انگلستان در آسیا

تاریخ آغاز استعمار - نوین - را می‌توان از قرن 15 و 16 میلادی دانست که امپراطوری بریتانیا در سال 1599 با تاسیس کمپانی هند شرقی این کمپانی پایه‌‏های سلطه استعماری بریتانیا بر مناطق زرخیز جنوب آسیا را تحکیم کرد و از آن پس، کلیه عملیات استعماری و روابط سلطه‏‌گرانه انگلیس با ملل جنوب آسیا، از طریق کمپانی هند شرقی انجام می‏شد. نفوذ و سلطه عمیق بریتانیا بر هند، پس از گذشت سه قرن از تأسیس این کمپانی، موجب شد تا هند به عنوان بخشی از امپراطوری بریتانیا اعلام شود و ملکه ویکتوریا به عنوان امپراتوریس هند و انگلیس، تاج‏گذاری نماید. این دوران، دوران غارت مردم هند توسط انگلستان محسوب می‏شود که در پوشش روابط اقتصادی و تجارت و بازرگانی، زمینه‏‌ساز نفوذ سیاسی در این سرزمین گردید.

ویل دورانت درباره هند و به طور کلی شرق در برابر غرب می نویسد: «به خاطر داشته باشیم که مردم شمال هند یعنی نیمه مهمتر هند با یونانی ها، رومی ها و خود ما هم نژاد هستند یعنی از همان نژاد هند و اروپایی یا آریایی هستند.»(ص۱۴) زبان سانسکریت ریشه زبان اروپایی است.

وی یادآور می شود که ریاضیات هندی چگونه توسط اعراب وارد غرب گردید و همچنین پرداختن به مسائل دیگری چون فلسفه، مذهب و تمدن در هند و به طور عام در شرق، که در جای خود قابل توجه است. در ادامه وی به این نکته اشاره دارد که چگونه هندوستان توسط دزدان دریایی انگلیسی و فرانسوی مورد تهاجم و غارت قرار گرفت و استعمار و استثمار چگونه در این کشور غلبه یافت و مردم این سرزمین را در خود فروکشاند. وی می نویسد که انگلیسی ها همه چیز را در هندوستان به فروش می رساندند آنها حتی حاکمان ایالت ها را با دریافت رشوه به قدرت می رساندند، و هندوها را وادار می کردند گران بخرند و ارزان بفروشند و این سیاست امپریالیستی بود که سبب گردید ۳۰ میلیون هندی در کلکته به اوج بدبختی برسند.

سیاست امپریالیستی انگلستان 30 میلیون هندی در کلکته را به اوج بدبختی رساند

طی اشغال هند توسط نیروهای بریتانیا،‌بر اساس منابع مختلف تاریخی، در دهه 1770 میلادی بیش از 10 میلیون هندی تنها در ایالت بنگال این کشور، بر اثر قحطی و گرسنگی، بیماری، بدرفتاری و شکنجه به دست نظامیان انگلیس و یا بر اثر فشار کار اجباری جان خود را از دست دادند.

ویل دورانت در ادامه به این مسئله اشاره می کند، به رغم این که انگلیسی ها برای ثبات نظام فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بریتانیا در هندوستان اقداماتی را انجام دادند ولی هندوها نیز از آن بهره مند گردیدند که می توان این اقدامات را این گونه برشمرد: ۱- منسوخ شدن رسم «سوتی»(سوزاندن زنان بعد از مرگ شوهرانشان) ۲- وارد کردن تشکیلات سازمانی به نهادهای رسمی هندوها ۳- منسوخ کردن نظام برده داری (که هندوها بهای گزافی را برای آن پرداختند) ۴- احداث راه آهن (برای اهداف تجاری و نظامی)۵- وارد کردن علم و تکنولوژی غرب به هندوستان. وی سیستم طبقاتی هند را نیز مورد بررسی و تحلیل قرار می دهد ولی نکته قابل توجه سیستم مالیاتی بود که انگلیسی های متجاوز در هند ایجاد کرده بودند.

10 میلیون هندی در دهه 1770 تنها در ایالت بنگال بر اثر استعمار انگلیس جان خود را از دست دادند

در حقیقت هندی ها می بایست در کشور خود به انگلیسی ها مالیات می پرداختند؛ «درصد مالیات ها نسبت به تولید ناخالص ملی در هند بیشتر از هر کشور دیگری در دنیا است تا همین اواخر این رقم معادل دو برابر درصد مالیات ها در انگلیس و سه برابر اسکاتلند بود.» انگلیسی ها به واسطه این مالیات های سنگین، هزینه سربازان هندی را، برای سلطه بر کل این شبه قاره تامین می کردند و بدون صرف هیچ هزینه اقتصادی و انسانی توانستند خود را بر کل هندوستان مسلط سازند، در حقیقت از خود هندی ها برای استعمار و استثمار هندوستان بهره بردند. وی معتقد است که هندوها در برابر این همه ستم هیچ فریادرسی نداشتند. ویل دورانت در ادامه به چگونگی انهدام اقتصادی هندوستان می پردازد و می نویسد: «شرایط اقتصادی هند نتیجه اجتناب ناپذیر استثمار سیاسی آن است.»

از سال 1942 نیز قحطی دیگری به دلیل تصمیم استعماری دولت بریتانیا و شخص چرچیل در هندوستان به وقوع پیوست که در حدود 5 میلیون هندی دیگر را به کام مرگ کشاند. طی سال‌های 1942 تا 1944 بین 3/5 تا 5 میلیون هندی بر اثر قحطی جان باختند. به دستور چرچیل در این سال‌ها، تمامی کشتی‌هایی که برای انتقال مواد غذایی به هند مورد استفاده قرار می‌گرفت، به انتقال تجهیزات و آذوقه برای نیروهای نظامی انگلستان در شمال آفریقا به کار گرفته شدند و بدین ترتیب قحطی بزرگی این بار نیز در ایالت بنگال هند جان میلیون‌ها هندی را گرفت.

در حدود 5 میلیون هندی طی سال‌های 1942 تا 1944 بدلیل گرسنگی جان باختند.

 

گسترش استعمار به آفریقا

در پایان جنگ های ناپلئون در سال 1814 میلادی، بریتانیا مستعمره هلندی "کیپ" در آفریقای جنوبی را اشغال کرد. مهاجران هلندی که بوئرها نامیده می‌شدند (بوئرها در زبان هلندی به معنی کشاورزان است) می‌خواستند رسوم و مذهب کالوینیست خود را حفظ کنند. بنابراین آنها از کیپ مهاجرت کرده و با کاروان بزرگی از گاری‌ها که توسط گاوها کشیده می‌شدند راه شمال را درپیش گرفتند. بوئرها در سر راه خود به قبایل "زولو" برخورد کردند. جنگ‌های بی وقفه‌ای بین بوئرها و قبایل زولو رخ می‌دهد.

زولو در لغت به معنای "آسمان" است. زولوها یکی از تیره‌های نژادی و زبانی در آفریقا بودند که طی سال‌های ۱۸۳۰-۱۸۳۹ با بوئرها در جنگ بود، و سرانجام در سال ۱۸۸۰ مغلوب بریتانیا شدند.

جنگ از ۱۶ دسامبر ۱۸۸۰ آغاز شد. در دور اول جنگ، انگلیسی ها شکست خوردند و فرمانده آنان ژنرال «کالی» نیز کشته شد. ویلیام گلدستون نخست وزیر وقت انگلستان که چنین دید و به واقعیت پی برد، از در سازش وارد شد و خود مختاری ترانسوال را بپذیرفت.

پس از کشف طلا در ترانسوال، هزاران انگلیسی برای کار در معادن وارد این منطقه شدند و شهر ژوهانسبورگ یک روزه ساخته شد.

بوئرها که چنین دیدند بر کارگران غیر بومی و شرکت های انگلیسی استخراج طلا، مالیات سنگین بستند و تازه واردین را از شرکت در انتخابات و کسب مقام دولتی در آن منطقه محروم کردند. این وضعیت، باعث اعتراض معدنداران شد و به وزارت مستعمرات در لندن شکایت بردند. این وزارت به دولت محلی بوئرها اولتیماتوم داد که به آن توجه نشد. به دستور لندن نیروی نظامی انگلستان مستقر در «کیپ» وارد عمل شد و دور دوم جنگ از یازدهم اکتبر ۱۸۹۹ آغاز گردید و هر حمله نظامی انگلیسی‌ها به شکست انجامید.

این بار بوئرها از شیوه جنگ چریکی استفاده می‌کردند، لباس غیر نظامی می‌پوشیدند و از کمین‌گاه حمله می‌بردند. همچنین، این بار دولت‌های اروپایی متخاصم با انگلستان به ویژه آلمان به بوئر اسلحه برتر و آموزش نظامی می دادند، به گونه ای که تا آخرین ماه های این جنگ ۲۹ ماهه از نیروی ۲۵۰ هزار نفری انگلستان کار موثری برنیامد. انگلستان بهترین سربازان و ژنرالهای خود از جمله ژنرال کیچنر، ژنرال کمپ ، ککویچ و رابرتز را به جنگ بوئرها فرستاده بود.

سربازان بوئر در جنگ بوئرها (1902- 1899)

جنگ در ۳۱ ماه ۱۹۰۲ با امضاد پیمان ورینیگینگ پایان یافت. دولت انگلستان طبق این پیمان ۳ میلیون پوند به بوئر ها داد، خود مختاری آنان را برسمیت شناخت و قول داد که بعدا اجازه دهد جمهوری فدرال آفریقای جنوبی را تشکیل دهند و به این وعده های خود هم عمل کرد.

این جنگها اختلاف سفید و سیاه را در آفریقای جنوبی افزایش داد زیرا در طول جنگ، انگلیسی‌ها سعی کرده بودند از سیاهپوستان محلی بر ضد بوئرها استفاده کنند. سرانجام بوئرها (افریکانرها) با محروم کردن اکثریت سیاهپوست، حکومت اقلیت ایجاد کردند که تا آخرین دهه قرن بیستم ادامه داشت.

بوئرها در زمین‌هایی که از تملک قبایل زولو خارج کرده بودند‌، جمهوری ناتال را تاسیس می‌کنند.اما بریتانیایی‌ها این منطقه ساحلی را که از نظر آنها استراتژیک محسوب می شد، از چنگ بوئرها درمی‌آورند.بنابراین بوئرها به قلب آفریقای جنوبی مهاجرت کرده و جمهوری ترانسوال و کشور آزاد اورانژ را تاسیس می کنند. بوئرها تصور می کردند که دیگر از تهاجم بریتانیایی ها درامان هستند.این خرده کشورها هنگام تاسیس به ترتیب دارای 25000 و 10000 نفر جمعیت سفیدپوست بودند.


زنان و کودکان بوئر در اردوگاه بلوم فونتاین - 1902

پس از آن که آفریکانرها در ویتواترز راند، منطقه‌ای که انگلیس پس از نخستین جنگ با بوئرها (81-1880) به آن‌ها واگذار کرد، وقوع دومین جنگ میان انگلیس و بوئرها (1902-1889) اجتناب‌ناپذیر بود. انگلیسی‌ها می‌خواستند در طلا سهیم باشند. دوم، انگلیسی‌ها از این که آفریکانرها با فروش این طلاها ثروتمند شوند احساس خطر می‌کردند، چرا که ممکن بود با متحد دیگرشان آلمان همدست شوند و دیگر قلمروهای انگلیس را در جنوب آفریقا به خطر بیفکنند.

اما نیروهای انگلیس تحت فرماندهی جدید رابرتس و کیچنر معادله جنگ را تغییر داده و شهرهای تحت محاصره را آزاد ساخت اما بوئرها به جنگ چریکی موفقیت‌آمیز خود ادامه دادند. کیچنر دست به اجرای سیاست زمین سوخته زد. بوئرها و مردم محلی سرپناه و منابع غذایی خود را از دست دادند. از آن گذشته، انگلیسی‌ها 50 اردوگاه کار اجباری راه‌اندازی کردند. بیش از 26 هزار زن و کودک در این اردوگاه‌ها جان خود را از دست دادند.

وقتی امیلی هاب هاوس در ژانویه 1901 از اردوگاه بلوم‌فونتاین بازدید کرد با دیدن شرایط نزدیک به دو هزار اسیر ساکن در آن وحشت‌زده شده بود. بنا بر گزارش‌های وی، اوضاع در اردوگاه‌های دیگر- کیمبرلی، نوروالزپونت، اسپرینگ‌فونتاین- نیز به همین صورت بود.


کودک بوئر مبتلا به سوء تغذیه در بلوم فونتاین - 1902

دلیل این که انگلیسی‌ها این اردوگاه‌ها را به راه انداختند و دست به سیاست زمین سوخته زدند این بود که قادر به تاب آوردن در برابر جنگ‌افزارهای چریک‌ها نبودند. اما سرودها، روزنامه‌ها و عکس‌هایی از سربازان به ظاهر پیروزمند تصویر دیگری به نمایش می‌گذاشتند. تصویر ارائه‌شده همانند امروز باشکوه بود. ذهنیت کلی افکار عمومی را با ارائه این تصویر شکست‌ناپذیر و باعظمت تحت کنترل درآوردند.

 

بمباران شیمیایی عراق به دستور چرچیل

انگلیسی‌ها 82 سال‌ قبل‌ سلاح‌های‌ شیمیایی‌ خود را درعراق‌ آزمایش‌ کرده‌اند. به‌ گزارش‌ روزنامه‌ الحیات‌ تاریخچه استفاده‌ از سلاحهای‌ کشتارجمعی‌ درعراق‌ که‌ نیروهای‌ امریکایی‌ و انگلیسی‌ نگران‌ آن‌ سلاح‌ها بودند و مقدمات اشغال عراق در سال 2003 را فراهم کرد،  به‌ اوایل‌ قرن‌ بیستم‌ یعنی‌ زمانی‌ که‌ مقامات‌ انگلیسی‌ ازاستفاده‌ اینگونه‌ سلاح‌ها به‌ شدت‌ دفاع‌ می‌‌کردند برمی‌‌گردد. درسال‌ 1919 سرهنگ‌ آرتور هریس‌ ملقب‌ به‌ هریس‌ بمب‌ افکن‌ گفت‌: اعراب‌ و کردها اکنون‌ می‌‌فهمند که‌ معنی‌ واقعی‌ بمباران‌ چیست‌ زیرا ظ‌رف‌ 45 دقیقه‌ می‌توانیم‌ روستاها و یک‌ سوم‌ ساکنان‌ آن‌ را نابود کنیم‌.

در آن‌ زمان‌ فرماندهی‌ نیروی‌ هوایی‌ انگلیس‌ درخاورمیانه‌ که‌ کمتر همت‌ به‌ سرکوب‌ مخالفان‌ اشغالگری‌ انگلیس‌ بسته‌ بود آزمایش‌ سلاح‌ شیمیایی‌ بر اعرابی‌ که‌ سرسختانه‌ مقاومت‌ می‌‌کردند را تقاضا کرد. وینستون‌ چرچیل‌ وزیر جنگ‌ وقت‌ حمایت‌ گسترده‌ خود را از بکارگیری گازهای‌ سمی‌ برضد عشایر عراق اعلام‌ کرد. استفاده‌ ازگازهای‌ کشنده‌ درسال‌ 1920 نیز ادامه‌ یافت‌. نیروی‌ هوایی‌ انگلیس‌ باردیگر درسال‌ 1925 ازاین‌ سلاحها برای‌ سرکوب‌ اهالی‌ سلیمانیه‌ عراق‌ استفاده‌ کرد.

انگلیسی‌ها پاسخ ناآرامی‌های داخل عراق را با حملات شیمیایی ارتش در جنوب، و بمباران جنگنده‌های نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا در شمال و جنوب داده‌اند. وقتی قبایل عراقی برای احقاق حقوق خود قد علم کردند، ما سگ‌های جنگی خود را به روی آن‌ها باز کردیم تا "آرامش و امنیت آن‌ها را تأمین کنیم". بمب‌گذاری، بمباران شبانه، بمب‌‌افکن‌های سنگین، بمب‌های تأخیری (که به خصوص جان کودکان را تهدید می‌کند) همه و همه در طول حملات بر روستاهای کاه‌گلی و سنگی در زمان حکومت جامعه ملل انگلیس رخ داد.

چرچیل: من به شدت با استفاده از گازهای سمی علیه این قبایل بی‌تمدن برای گسترش وحشت میانشان موافقم

نیروی هوایی سلطنتی در آغاز به منظور سرکوب شورش اعراب و کردها و محافظت از ذخایر نفتی تازه‌اکتشاف‌شده، و محافظت از شهرک‌نشینان یهودی در فلسطین و دور نگاه داشتن ترکیه به عراق اعزام شد.

چرچیل به خصوص بر استفاده از سلاح‌های شیمیایی مصّر بود و می‌گفت این سلاح‌ها باید علیه اعراب سرکش به طور آزمایشی به کار روند. "من به شدت با استفاده از گازهای سمی علیه این قبایل بی‌تمدن برای گسترش وحشت میانشان موافقم." به بیان امروزی باید از اعراب زهرچشم می‌گرفتند و استفاده از گازهای سمی این کار را می‌کرد.

در این راستا حملات به روستاها آغاز شد. فرمانده اسکادران هریس پس از تعدادی از این دست حملات اعلام کرد:" اعراب و کردها تا الان دیگر فهمیده‌اند که بمباران واقعی یعنی با خاک یکسان کردن یک روستای کامل در عرض 45 دقیقه و کشته و مجروح شدن یک سوم جمعیتش با استفاده از چهار یا پنج دستگاه است. بدین روش آن‌ها دیگر هیچ هدف حقیقی برای حمله، هیچ فرصتی برای قد علم کردن و یا گریختن برایشان باقی نمی‌ماند."

یکی دیگر از روش‌های انگلیسی‌ها در برخورد با عراقیان به رگبار بستن اهالی قبایل در حال فرار از آلودگی شیمیایی بود. با این روش چندین هزار عراقی دیگر نیز کشته شدند.

 

قتل عام 600 هزار آلمانی به دستور چرچیل

در حمله نظامی استراتژیک به شهر درسدن آلمان، در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم، 1300 بمب­ افکن نیروی هوایی بریتانیا و ایالات متحده، بیش از 3900 تن بمب و مواد آتش­ زا بر روی شهر رها کردند و 600 هزار نفر زنده زنده در آتش سوختند. انگلستان و فرانسه در 3 سپتامبر 1939 علیه آلمان رایش اعلان جنگ دادند. دو روز بعد از این واقعه انگلستان بمباران شهرها و جمعیت غیرنظامی آلمان را آغاز کرد. در 5 سپتامبر 1939 اولین حملات هوایی علیه شهرهای کوکس‌هاون (Cuxhaven) و ویلهلم‌شاون (Wilhelmshaven) انجام گرفت؛ در 12 ژانویه 1940 شهر وسترلند (Westerland) بمباران شد. دو هفته بعد، در 25 ژانویه، فرماندهی عالی ارتش آلمان حمله به شهرهای بریتانیا و بندرهای آن کشور را ممنوع اعلام کرد؛ البته بنادر روسیث (Rosyth) از این قاعده مستثنی شدند.

در 20 مارس، 110 بمب انفجاری و آتش‌زا بر فراز شهرهای کیل (Kiel) و هرنوم (Hörnum) رها شدند. در این حمله یک بیمارستان به کلی تخریب شد. در آوریل 1940، بمب‌افکن‌های ارتش بریتانیا حملاتی فزاینده علیه شهرهایی انجام دادند که دارای هیچ نوع تأسیسات و اهمیت نظامی نبودند. وینستون چرچیل در 11 می 1940، و درست یک روز بعد از انتصاب به عنوان نخست‌وزیر و وزیر جنگ تصمیم گرفت دستوری مبنی بر انجام حملات هوایی وسیع علیه مردم غیرنظامی آلمان صادر کند. با این حال وی مردم انگلستان را از اتخاذ این تصمیم مطلع نکرد.

 
قربانیان بمباران درسدن - تلفات و نحوه کشته شدن قربانیان، فجیع‌تر و فراتر از یک عملیات و بمباران ساده نظامی بود

چرچیل: "آنها را کباب کنید."

هدف نیروهای متفقین نابود کردن مردم آلمان به ترسناکترین شکل ممکن بود. در 13 فوریه 1990، 45 سال بعد از ویرانی درسدن، دیوید ایروینگ (David Irving)، در کاخ فرهنگ درسدن به سخنرانی پرداخت. ایروینگ در سخنرانی خود به جمله‌ای مشهور از چرچیل اشاره کرد: " نمی‌خواهم در مورد چگونگی نابود کردن اهداف با اهمیت اطراف درسدن به من پیشنهاد دهید. من پیشنهاد‌هایی می‌خواهم در مورد چگونگی کباب کردن 600000 پناهنده‌ای که از برسلاو به درسدن آمده‌اند." اما کباب کردن آلمان‌ها برای چرچیل کافی نبود. وی در صبح روز بعد از بمباران به هواپیماهای سبک دستور داد که بازماندگان بمباران‌ها را در ساحل رودخانه الب (River Elbe) به رگبار ببندند.

 

  تصاویری از شهر درسدن پس از بمباران
نبرد سیستماتیک چرچیل برای نابودی مردم آلمان عبارت بود از نابودی هر خانه آلمانی در تمام شهرهای این کشور: "اگر قرار است چنین اتفاقی رخ دهد، امیدوارم بتوانیم تمام خانه‌های آلمانی را در تمام نقاط این کشور ویران کنیم." چرچیل در مارس 1945 در مورد بمباران شهرهای آلمانی با هدف ایجاد ترس و وحشت و در عقلانی بودن این کار دچار تردید شد. اما حملات باز ادامه یافت.


شکنجه و آزمایش گازهای سمی بر روی سربازان هندی

بنا بر اسناده افشاشده توسط گاردین، دانشمندان نظامی انگلیس صدها سرباز هندی را به اتاق‌های گاز فرستاده و آن‌ها را در معرض گاز خردل قرار داده‌اند. اکنون ثابت شده‌است که گاز خردل می‌تواند موجب سرطان و بیماری‌های دیگر شود.

بسیاری از این سربازان دچار سوختگی شدید پوست، شامل نواحی تناسلی، شدند. برخی نیز از شدت سوختگی در بیمارستان بستری شدند.

زمانی که هند تحت استعمار انگلیس بود سربازان هندی تحت فرمان ارتش انگلیس خدمت می‌کردند.

آزمایش‌های انجام‌گرفته بر روی سربازان هندی بخش بسیار کوچکی از پروژه عظیم آزمایش سلاح‌های شیمایی پورتون بر روی انسان است. بین سال‌های 1916 تا 1989 بیش از 20 هزار سرباز هندی در معرض آزمایش‌های سلاح‌های شیمیایی، از جمله گازهای سمی، همچون گاز اعصاب و گاز خردل، در پورتون قرار گرفتند. این آزمایش‌ها به منظور تعیین میزان گاز مورد نیاز برای ایجاد تلفات در میدان جنگ بوده است.

پورتون داون که در سال 1916 پایه‌گذاری شده است، قدیمی‌ترین مرکز تحقیقات سلاح‌های شیمیایی است. این مرکز در دهه 40 و 50 سلاح‌های بیولوژیکی، عمدتاً بمب‌های سیاه‌زخم، نیز تولیده کرده است.

 

قفس اسرار‌آمیز لندن، شکنجه‌گاه مخفی انگلستان

بین ژوئیه 1940 و سپتامبر 1948 سه عمارت باشکوه در قلب لندن پایگاه یکی از محرمانه‌ترین تشکیلات نظامی انگلیس بود: دفتر مرکز بازجویی مشروح در لندن، معروف به قفس لندن.

قفس لندن را MI19، بخشی از دفتر جنگ که مسئول گردآوری اطلاعات از اسرای جنگی دشمن بود، اداره می‌کرد، و افراد اندکی خارج از این سازمان دقیقاً پشت حصار سیم خارداری که این سه عمارت را از خیابان‌های شلوع و پارک‌های غرب لندن جدا می‌ساخت چه می‌گذشت.


عمارت‌‌های کنسینگتون در هاید پارک لندن

سال‌ها بعد تونی وایت‌هد، روانپزشک، در خاطرات خود نوشت که وقتی سرباز جوانی بود، روزی برای تحویل یک گروهبان سرکش اس اس به قفس به آنجا رفته بود که یک افسر نیروی دریایی آلمان در لباس فرم بر روی دست و پاهایش می‌بیند که مشغول تمیز کردن زمین است. با دیدن این صحنه خشکش می‌زند. یک نگهبان درشت‌اندام نیز در کنار آن افسر ایستاده بود و یک پایش را روی کمر او گذاشته بود و سیگار می‌کشید. وقتی وایت‌هد سه روز بعد برای تحویل گرفتن زندانی خود دوباره به آنجا رفت، دید که آن مرد به شدت در خود فرو رفته است و به ندرت سرش را بالا می‌آورد و وی را "قربان" خطاب می‌کرد. وی می‌نویسد: "واقعاً نمی‌دانم در قفس لندن چه بلایی بر سر او آورده بودند."

گاردین پس از بررسی هزاران سند در آرشیوهای ملی و نیز آرشیوهای کمیته بین‌الملل صلیب سرخ در ژنو به اسرار پشت پرده در رابطه با طرز برخورد با این زندانی و بسیاری زندانیان دیگر مانند او دست یافته است.

یکی از استفاده‌هایی که از قفس لندن می‌شد یک مرکز شکنجه بود که در آن تعداد بسیار زیادی از افسران و سربازان آلمانی در معرض بدرفتاری نظام‌مند قرار می‌گرفتند. در کل 3573 نفر پایشان به این قفس باز شده، و بیش از هزار تن از آن‌ها متقاعد شده‌اند که درباره جرایم جنگی اطلاعات خود را اعلام کنند. وحشیگری در برخورد با زندانیان با آغاز جنگ پایان نیافت. تعدادی غیرنظامی آلمان نیز به این زندانیان که تا سال 1948 مورد بازجویی قرار می‌گرفتند پیوستند.



اسرای جنگی برای بازجویی به قفس لندن برده شده و شکنجه می‌شدند

قفس لندن دارای فضای کافی برای 60 زندانی، و 5 اتاق بازجویی بود.

در آرشیوهای ملی اسنادی از روش‌های شکنجه به کار رفته در قفس است. یکی از این روش‌ها این بود نگهبانان وظیفه داشتند هر 15 دقیقه یکبار با پا به در سلول زندانیان بکوبند تا نتوانند بخوابند.

در میان این اسناد نامه شکایت مفصلی از یک کاپیتان اس اس، فریتس نئوشلاین به چشم می‌خورد که درباره طرز برخورد با وی پس از انتقالش به قفس در اکتبر 1946 نوشته است. وی ادعا کرده است که چون او "نتوانسته بود باب میل آن‌ها اعتراف کند" لباس‌هایش را از تنش درآوردند و تنها یک پیژامه به وی دادند و چهار روز و شب به او اجازه خواب ندادند و از غذا محرومش کردند. وی ادعا کرده است که ابتدا مجبورش می‌کردند فعالیت‌های بدنی شدیدی انجام دهد تا آنجا که از هوش برود. سپس او را وادار می‌کردند در دایره‌ای کوچک به مدت چهار ساعت راه برود. حتی سربازان عادی بدون درجه نیز مدام به او لگد می‌زدند. او را در آب سرد فرو می‌کردند، از پله‌ها به پایین هل می‌دادند و با چوب کتک می‌زدند. او همچنین ادعا کرده است که او را مجبور به ایستادن کنار یک بخاری بزرگ گازی می‌کردند و سپس در حمام حبس می‌کردند و از همه سو به روی او آب یخ می‌ریختند. وی در نامه خود نوشته است که مأموران به قدری زندانیان را کتک می‌زدند که زندانیان به آنها التماس می‌کردند که بکشندشان.

زمانی که نئوشلاین این اطلاعات را فاش کرد، به جرم کشتار 124 سرباز انگلیسی، در شرف اعدام بود.

 

"... شاید چند هفته یا حتی چند ماه دیگر از شما بخواهم که آلمان را آغشته به گاز سمی کنید، اگر قرار به این کار باشد، بیایید به بهترین شکل ممکن این کار را بکنیم."

چرچیل

 

جنایت در ایرلند شمالی

در شمال ایرلند شواهد معتبری در رابطه با تعداد موارد کشتار شهروندان غیرنظامی از سوی سربازان انگلیسی موجود است. بین سال‌های 1970 و 2000 پرسنل نظامی انگلیس بیش از 300 شهروند مرد، زن و کودک را به قتل رسانیده‌اند. تمامی قربانیان غیرمسلح بودند و هیچ یک خطر جانی برای سربازان انگلیسی به شمار نمی‌رفتند. در میان کشته‌شدگان کشیشان کاتولیک، زنان مسن، کودکان و حتی دختران نوجوانی همچون آنت مک‌گویگان، 14 ساله، که از فاصله‌ای نزدیک به پشت سرش شلیک شده است، به چشم می‌خورند.

به تازگی اسنادی از دولت انگلیس منتشر شده است که در سال 1972 به تمامی سربازان انگلیسی متهم به کشتار شهروندان غیرنظامی در شمال ایرلند بخشودگی تعلق گرفت. از جمله قربانیان کاتلین تامپسون بود. وی در تاریخ 6 نوامبر 1971 وقتی در حیاط خانه‌اش ایستاده بود به دست یک سرباز انگلیسی به ضرب گلوله کشته شد. هیچ کس برای این اتفاق محکوم و مجازات نشد و پس از نه سال مبارزه شوهرش برای مجازات قاتل تنهای کاری که دولت انگلیس انجام داد دادن یک چک به مبلغ £84.07 بود که وی آن را پاره کرد.

یکی دیگر از این قربانیان استفان مک‌کانومی، 11 ساله بود. وی به دست سرجوخه نایجل رابرت از پشت سر با شلیک گلوله کشته شد. این بار نیز کسی در رابطه با این قتل دستگیر و مجازات نشد.

بابی ساندز؛ نماینده‌ای که کشته شد

 

روبرت جرارد بابی ساندز (Robert Gerard "Bobby" Sands) یکی از اعضای داوطلب ارتش مشروط جمهوری ایرلند و نیز عضو پارلمان بریتانیا بود که در در زندان "اچ‌ام پریون میز" (HM Prison Maze) در پی اعتصاب غذای طولانی‌مدت درگذشت.

روبرت جرارد بابی ساندز، نماد آزادی‌خواهی و مبارزه مردم ایرلند علیه استعمار انگلستان

وی رهبر جنبش اعتصاب غذا در سال 1981 بود و پس از مرگ وی موج جدیدی در میان جوانان ایرلندی برای کسب استقلال از بریتانیا آغاز گردید.

ساندز در سال 1972 به ارتش مشروط جمهوری ایرلند (Provisional IRA) پیوست. این ارتش در سال 1969 از ارتش جمهوری ایرلند و متعاقب برخی اختلافات ایدئولوژیکی و تاکتیکی شکل گرفته بود و هدف آن کسب استقلال ایرلند شمالی از انگلستان بود.

ساندز در اکتبر 1972 بازداشت شده و متهم به مالکیت چهار سلاح سبک شد که در خانه محل سکونت وی کشف شده بودند. وی در آوریل 1973 به چهار سال زندان محکوم شده و در آوریل 1976 از زندان آزاد گشت. وی پس از آزادی از زندان فعالیت خود را در جنبش استقلال‌طلبی ایرلند شمالی ادامه داده و چند بار دیگر نیز محاکمه گشت تا اینکه در سال 1977 به جرم حمل سلاح گرم به 14 سال زندان محکوم شد. وی این دوره 14 ساله را باید در زندان "اچ‌ام پریون میز" که با نام "لانگ‌کش" (Long Kesh) نیز خوانده می‌شد سپری می‌کرد.

اعتصاب غذای سال 1981 ایرلند (دومین اعتصاب غذای زندانیان ایرلندی) با امتناع ساندز از غذا خوردن در 1 مارس 1981 آغاز گردید. ساندز تصمیم گرفت که دیگر زندانیان نیز باید با فاصله زمانی از یکدیگر به اعتصاب بپیوندند تا با بدتر شدن حال زندانیان در چندین ماه متوالی این جنبش در میان افکار عمومی اهمیت یابد.

ساندز در 5 می 1981 پس از 66 روز گرسنگی در سن 27 سالگی در بیمارستان زندان لانگ‌کش درگذشت. در گزارش اولیه پزشکی قانونی اعلام شد که دلیل مرگ ساندز و دیگر اعتصاب کنندگان "گرسنگی خود تحمیلی" بوده است. اعتراضات خانواده‌های اعتصاب کنندگان باعث شد که این عبارت به "گرسنگی" تغییر یابد. ساندز اولین نفر از مجموع ده نفری بود که جان خود را برای کسب حقوق زندانیان سیاسی از دست دادند.

 

"ما مردمانی جوان با پیشینه‌ای پاک و میراثی اندک نیستیم. ما بخش اعظمی از ثروت و تجارتجهان را به چنگ آوردیم. تمام قلمروهایی که خواسته‌ایم را به دست آورده‌ایم. مستعمرات وسیعی که ما با خشونت و به زور به دست آوردیم و هرگز تعرضی هم به آن‌ها نشد، در نظر دیگران بیش از خودمان غیرمنطقی و غیرقابل توجیه است." چرچیل

 

 

آیا کسی تصورش را هم می‌کند که انگلیسی‌ها روستاها را به آتش کشیده، به زنان و کودکان تجاوز جنسی کرده، زندانیان را بدون محاکمه اعدام کرده، مردم محلی را با گرسنگی دادن به قتل رسانیده، افراد بومی را به آبله مبتلا و به تریاک و الکل معتاد کرده‌اند؟ این‌ها تنها بخش کوچکی از جرایم انگلیس است.

انگلیس بین سال‌های 1815 تا 1948 بر سریلانکا حکمفرمایی کرد. انگلیسی‌ها با ورود به سریلانکا روستاها و مزارع را به آتش کشیدند، دام‌ها را از بین بردند، پوشش گیاهی را نابود کردند و بی‌رحمانه مردم را به قتل رسانیدند. زمین‌های کشاورزیشان را غارت کردند و شروع به کشت محصولات نقد کردند، که در نتیجه آن محیط زیست و پوشش طبیعی این ناحیه تحت تأثیر منفی قرار گرفت.

هیچ یک از این کشورهای مستعمره با آغوش باز پذیرای انگلیس یا دیگر کشورهای غربی نبوده‌اند، بلکه به زور و با وحشیگری سرزمین‌هایشان غصب شده است.

مرگ شهروندان عراقی زیر شکنجه نظامیان انگلیس

گزارش‌ها و تصاویر بسیاری از شکنجه شهروندان عراقی در زندان‌های نیروهای اشغال‌گر در این کشور منتشر شده که براساس آن، تا کنون بسیاری از این زندانیان زیر شکنجه جان خود را از دست داده‌اند.

 

در گزارشی که تصاویر دلخراشی را نیز از بهاء موسی منتشر کرده آمده است که نیروهای امنیتی انگلیس مدام از شکنجه و آزار جنسی علیه زندانیان استفاده می‌کرده‌اند که یکی از نمونه‌های آن موسی بوده که متأسفانه در زمانی که در بازداشت بوده جان خود را از دست داده است.

 

پایگاه تحیلی آنتی‌وار در این رابطه می‌نویسد: بیشتر نظامیان انگلیسی به دلیل بدرفتاری با زندانیان و کشتار شهروندانی که در نهایت بی‌گناه شناخته می‌شوند، محاکمه خواهند شد.

 

بها موسی تنها در دو روزی که در بازداشت انگلیسی‌ها بوده 93 جراحت برداشته و در اثر همین جراحات جان باخته است. این در‌حالی است که اساساً اتهام این کارمند پذیرش هتل در عراق مشخص نشده و هیچ‌گاه نیز محاکمه نشده است. عجیب‌ترین نکته‌ای که در گزارش منتشر شده از سوی آنتی‌وار به آن اشاره شده این است که انگلیسی‌ها چنین شکنجه‌های هولناکی را در خفا انجام نمی‌داده‌اند بلکه همه این موارد را به صورت آشکار و در برابر دیدگان سایر زندانیان و زندانبانان انجام می‌داده‌اند.

رابیندر سینگ، وکیل مدافع خانوادگی بها موسی 26ساله، که درطول بازپرسی‌های نیروهای انگلیسی کشته شده، اعلام کرد: نیروهای انگلیسی در عراق به طور مداوم از شیوه‌های بازپرسی ممنوعه که از سوی دولت انگلیس در سال 1972 ممنوع اعلام شده، علیه شهروندان عراقی استفاده می‌کنند.

با این همه و در پی شکایت خانواده این زندانی کشته شده و سایر آسیب‌دیدگان از شکنجه‌های وحشیانه و ضد‌انسانی افسران انگلیسی، یکی از عاملان این حادثه تنها به 12‌ماه حبس محکوم شد. سرجوخه «دونالد پین» که در یک نوار ویدئویی در حال بدرفتاری با بها‌ موسی است، به 12 ماه زندان محکوم شده است. این در حالی است که گزارش آنتی‌وار تأکید کرده که عمده این افسران بدرفتار و خاطی با زندانیان عراقی قرار است محاکمه و محکوم شوند.

همچنین پلیس انگلیس اخیراً اتهامات وارده علیه سازمان اطلاعاتی این کشور موسوم به «MI6» را بررسی می‌کند. در همین حال منابع آگاه خبری از وجود صدها شکایت در زمینه شکنجه و توهین به غیرنظامیان عراقی توسط نیروهای انگلیسی خبر می‌دهند که وزارت دفاع این کشور را کاملاً درگیر کرده است.

روزنامه گاردین نیز در مطلبی در این خصوص نوشت: تحقیق درباره شکنجه زندانیان در انگلیس موجب هراس مقامات این کشور شده به نحوی که وزارت کشور انگلیس نسبت به عواقب انجام تحقیقات درباره آزار زندانیان هشدار داد.

کمیته حقیقت‌یاب مربوط به موضوع قتل این کارمند پذیرش هتل در بصره عراق اعلام کرده است که وزارت دفاع انگلیس مسئول مستقیم مرگ این جوان 26ساله عراقی است.
روزنامه انگلیسی گاردین، نتیجه تحقیق کمیته حقیقت‌یاب به ریاست قاضی "ویلیام کیج" در خصوص پرونده قتل "بها موسی" کارمند پذیرش یک هتل در بصره عراق که توسط نیروهای ارتش انگلیس کشته شد، اعلام کرد که وزارت دفاع انگلیس مسئول مستقیم مرگ این جوان 26 ساله عراقی است.

بهاء موسی 26 ساله پس از 48 ساعت شکنجه به دست نظامیان انگلیس به قتل رسید

چند تن از سربازان "هنگ لنکشایر گردان اول کوئین" در سال 2003 پس از 48 ساعت شکنجه و اعتراف‌گیری از بها موسی، وی را به شدیدترین وجه به قتل می‌رسانند. سرهنگ جورج مندونکا مسئولیت این گردان را بر عهده داشته است و به اعتقاد قاضی پرونده، وی در جریان شکنجه‌های اعمال شده بوده است. وی همچنین به انجام اقدامات خشونت‌بار در ارتش و در برخورد با زندانیان مشهور است.

قاضی "کیج" به خبرنگار دیلی میل گفته است که اگر ستوان "کریگ راجرز"، فرمانده هنگ مورد نظر در این اقدام سربازان دخالت می‌کرد، "بها موسی" زنده می‌ماند.

در پی این اعلان گزارش کمیته حقیقت‌یاب، "ویلیام فاکس" وزیر دفاع انگلیس در اقدامی نمادین خواستار شکستن چیزی که آن را "توطئه سکوت" خواند شد و اقدام سربازان انگلیسی را "عملی شرم‌آور و اسفبار" نامید.

ژنرال "پیتر وال"، فرمانده ارتش انگلیس، نیز در اعلام نتیجه کمیته حقیقت‌یاب ابراز داشته که این عمل ارتش را بدنام کرده و قانون شکنی نظامی می‌باشد.

"بها موسی" که کارمند هتل بود در سپتامبر 2003 در بصره دستگیر شد و پس از 48 ساعت شکنجه و ضرب و شتم توسط نظامیان انگلیسی جان باخت. وی هنگام مرگ 93 زخم و اثر شکنجه بر بدن خود داشت.

پرونده قتل بها موسی در سال 2007 با حضور شش متهم از اعضای ارتش انگلیس در یک دادگاه نظامی بررسی شد که در نهایت پنج نفر تبرئه شدند و یک نظامی دون پایه به نام سرجوخه "دونالد پین" که در شکنجه و آزار و اذیت مردم عراق شهرت بسیاری دارد و از عوامل اصلی مرگ "موسی" بوده، پس از پذیرش جرم خود از سوی قاضی "کیج" فقط به یک سال حبس محکوم شد. سرهنگ "جرج مندونکا" و بقیه عوامل بی گناه شناخته شدند.

طی سال های اخیر صدها شکایت از سوی خانواده های کشته شدگان عراقی علیه دولت انگلیس مطرح شده است ولی تاکنون هیچ یک از نظامیان انگلیسی با مجازات و محکومیت جدی قضایی مواجه نشده اند.

دولت انگلیس همزمان تلاش کرده است با پرداخت غرامت به برخی از خانواده ها از ادامه پیگیری این پرونده ها در دادگاه های این کشور و دیگر مراجع قضایی بین المللی جلوگیری کند.

 

«دونالد پین» همچینی در سپتامبر 2003 اعتراف کرد که عضوی از گروه سربازان به فرماندهی ستوان راجرز بوده است. به گفته وی، تمامی اعضای این گروه با اسرا بدرفتاری می‌کردند. وی در بیانه خود گفته است" به چشم خودم دیده‌ام که تمامی اعضا، از جمله خود ستوان راجرز، به شدت به اسرا لگد و مشت می‌زدند." یک بار حتی ستوان راجرز یک قوطی نفت مقابل یکی از اسرا که پسر جوانی بود قرار داد و روی سرش آب ریخت و سپس کبریتی را آتش زد تا پسر گمان کند او قصد آتش زدنش را دارد و زجر بکشد.

ویدیویی در این رابطه ارائه شده است که دونالد پین را در حال فریاد زدن و دشنام دادن به اسرای عراقی نشان می‌دهد که مجبورشان کرده‌ بوده که در وضعیت‌های دردناک فیزیکی بایستند.

وزارت دفاع انگلیس پس از علنی شدن این رسوایی حاضر به پرداخت 2.83 میلیون دلار خسارت به خانواده‌های آقای موسی و نه عراقی دیگر که مورد بدرفتاری از سوی سربازان انگلیسی قرار گرفته بودند شد.

همچنان 1000 سرباز انگلیسی دیگر به جرایم جنگی در تجاوز آمریکا به عراق در سال 2003 و اشغال این کشور متهم‌اند. بیشتر این اتهامات به بدرفتاری با اسرا مربوط می‌شود. با این که یافته‌های تحقیقات نشان می‌دهد که با اسرا بدرفتاری‌های "نظام‌مند" می‌شده است، انگلیس همواره از اتهامات جرایم جنگی شانه خالی کرده است.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 430
موضوع : |
يکشنبه 17 آذر 1392 | 02:34

زندگینامه تمیستوکلس سردار و مرد معروف یونان باستان.

تمیستوکل

تمیستوکل
 
محل تولد آتن
تاریخ تولد ۵۲۴ پیش از میلاد
محل مرگ ماگنزیای مئاندر
تاریخ مرگ ۴۵۹ پیش از میلاد
محل دفن ماگنزیای مئاندر
درجه سردار (Strategos)
فرماندهی نبرد سالامیس، نبرد آرتمیزیوم
تخصص‌های دیگر سیاستمدار


تمیستوکل (به یونانی: Θεμιστοκλῆς)، پسر نئوکلس و سیاستمدار و سردار پرنفوذ آتن بود. تمیستوکل با تقویت نیروی دریایی آتن پیش از حمله خشایارشا، نقش بزرگی در شکست ایرانیان در نبرد سالامیس داشت. او همچنین فرمانده آتنی‌ها در نبرد ترموپیل بود.

تجهیز نیروی دریایی یونان

پس از شکست ایران در نبرد ماراتون، آتنی‌ها انتظار انتقام پارسیان را داشتند و تمیستوکل قسمت عمده‌ای از ثروت آتن را در راه تقویت بحریه صرف کرد و جهازات جنگی تازه و مهم ساخت.[۱]

آتنی‌ها از درآمد نقره سود زیادی بدست آورده بودند و می‌خواستند آن را در میان اهالی قسمت کنند. او پیشنهاد کرد چون مبارزه‌ای ممکن است در پیش باشد، آن وجه صرف ساختن دویست رزمناو شود. او با پیش بردن پیشنهادش، خدمت بزرگی به وطن خود کرد.[۲]

تشویق یونانیان به مقاومت در برابر سپاه خشایارشا

هرودوت می‌نویسد، هدف لشکر کشی خشایارشا ظاهراً آتن ولی منظور اصلی او در واقع تسخیر سراسر یونان بود. اقوام متعدد یونانی از دیرباز به این راز پی برده بودند اما خطری را که در پیش بود با نظر مختلف می‌نگریستند. بعضی‌ها سر تسلیم فرود آورده در نتیجه مطمئن بودند که از ناحیهٔ مهاجمان چندان صدمه نخواهند دید. بعضی دیگر طرفدار مقاومت ورزیدن بودند اما اغلب مردم یونان علاقه‌ای به جنگ و ستیز نداشتند بلکه برعکس آمادهٔ سازش و تسلیم بودند.

آتنی‌ها نظر کاهن بزرگ و پیشگویی او را خواستار شدند. هاتف پیشگوئی رسیدن نکبت و ادبار را کرد. همه چیزی نمانده بود که از فرط بیچارگی تن به قضا و قدر بدهند اما تمیستوکل قدم پیش نهاده، اظهار کرد «اگر قول غیبگو دلالت بر شومی می‌کند، این شومی متوجه آتنی‌ها نیست بلکه در واقع مربوط به مهاجمان است.» آتنی‌ها تعبیر تمیستوکل را ترجیح داده، دل به مبارزه و فداکاری بستند.[۳]

راهبرد تمیستوکل در جنگ سالامیس

بعد از سقوط آتن به دست خشایارشا بعضی از فرماندهان یونانی به جای بردباری و ادامهٔ مذاکرات جاری کشتی‌ها را آمادهٔ حرکت و قصد فرار فوری کردند ولی بعضی‌ها نیز در تنگهٔ سالامیس مانده و اعلام کردند که از تنگه دفاع خواهند کرد.

تمیستوکل پیشنهاد ماندن و نبرد در تنگهٔ سالامیس را مطرح کرد وی گفت نبرد در محلی تنگ و محدود به نفع ما خواهد بود و در پهنای دریا به سود دشمن. همچنین جزیرهٔ سالامیس که ما زن و فرزندان خود را به آنجا برده‌ایم تحت مراقبت خواهد بود.

عده‌ای معتقد بودند که این کار بیهوده‌است که برای دفاع گوشه‌ای از کشوری جانبازی کنند که قلبش آتن هم اکنون دردست دشمن است و جهازات باید در دریا برای دفاع بکوشند.

در آن حین و حال تمیستوکل که تهدید این دسته را جدی دید آهسته از جلسه بیرون آمده مأموری را سوار قایق به طرف جهازات ایران فرستاد با دستور لازم که در ورود به مقصد چه بگوید. وی نزد فرماندهان پارسی آمده گفت «من از جانب فرمانده آتنی که خیرخواه پادشاه و طالب فتح شماست پیامی سری دارم. او دستور داد به اطلاع شما برسانم که ترس و واهمه یونانی‌ها را عاجز ساخته در نظر دارند همین که هوا تاریک شود راه فرار درپیش گیرند. اکنون باید کاری کنید که آنها از چنگ شما بیرون نروند و اگر بی‌درنگ برایشان نتازید فرصتی بسیار گرانبها را برای پیروزی از دست خواهید داد. درحال حاضر ایشان به خون هم تشنه‌اند و ضد شما برنخواهند خاست بلکه خواهید دید که عملاً طرفداران پادشاه کار دیگران را خواهند ساخت.» پارسیان حرفش را باور کردند و فرمان آماده باش جهازات صادر شد.[۴]

یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و لذا گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می‌خواست. نیروی دریایی ایران برخلاف کشتی‌های یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و لذا سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»

سرانجام تمیستوکل

پس از پیروزی در سالامیس، تمیستوکل با مقامات آتنی دچار اختلاف شد و چند سالی را به حالت تبعید در آرگوس زیست. سپس اسپارت او را به خیانت و همدستی با ایران متهم کرد و خواستار محاکمه‌اش شد. تمیستوکل از یونان گریخت و به دربار هخامنشیان پناهنده شد.[۵] اردشیر یکم نیز حکومت ماگنزیای مئاندر و چند شهر دیگر آسیای صغیر را به او سپرد. پس از درگذشت تمیستوکل، خانواده‌اش توانستند به آتن بازگردند.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 464
موضوع : |
چهارشنبه 3 مهر 1392 | 09:57

نبرد ترموپیل اوین نبرد ایرانیان و یونانیان باستان.

نبرد ترموپیل

جنگ ترموپیل
بخشی از جنگ‌های ایران و یونان
Thermopylae ancient coastline large.jpg
ترموپیل
زمان ۷ اوت یا ۸ تا ۱۰ سپتامبر سال ۴۸۰ پیش از میلاد
مکان تنگه ترموپیل، یونان
نتیجه پیروزی شاهنشاه ایران
تغییرات سرزمینی یونان به شاهنشاهی ایران ضمیمه شد.
جنگندگان
شاهنشاه هخامنشی ایران شهرهای یونان
فرماندهان
خشایارشا
مردونیه
هایدرانوس
تمیستوکل
لئونیداس
کشته در نبرد
نیروها
۲،۶۰۰،۰۰۰ (هرودوت)
تقریباً ۸۰۰،۰۰۰ (کتزیاس)
۷۰،۰۰۰ تا ۳۰۰،۰۰۰ (تخمین‌های معاصر)
بیش از ۵،۲۰۰ (هرودوت)
۷،۴۰۰ (دیودور سیسیلی)
۱۱،۲۰۰ (پوسانیاس)
تلفات
تقریباً ۲۰،۰۰۰ (هرودوت) ۱،۰۰۰ تا ۴،۰۰۰ (هرودوت)

جنگ ترموپیل در (۴۸۰ پیش از میلاد) نام اولین جنگ از دومین دوره ی جنگهای ایران و یونان در زمان خشایارشا است که یکی از معروف‌ترین جنگ‌های پس قراول در تاریخ جنگ‌های جهان نیز بشمار میرود.

دلایل لشکرکشی شاهنشاهی ایران به یونان

خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود. داریوش بزرگ پسران بسیاری داشت که بزرگ‌ترین آن‌ها آرتابرزن بود که از دختر گئوبروو، همسر نخست داریوش بود، ولی خشایارشا را که بزرگترین فرزند آتوسا دختر کورش بود به جانشینی برگزید.

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است. خشایارشا در سن ۳۶ سالگی به پادشاهی رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورش‌های آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ قسمت اعظم بابل ویران گشت.

خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمی‌خواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش، شکست در نبرد ماراتن (۴۹۰ ق. م.) را مایه سرشکستگی ایران می‌دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی‌خواند. یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست می‌کردند که به یونان یورش برد. در آن زمان در یونان حکومت‌های مستقلی با عنوان «دولت شهر» بر هر یک از سرزمین‌های این کشور حکمرانی می‌کرد و حکومت واحدی وجود نداشت.

قبل از حمله و تدارکات جنگ

سرانجام خشایارشا به قصد لشکرکشی به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد.

چنان که هرودوت می‌گوید، تدارکات این جنگ در مدت سه سال دیده شد و سپاهی بزرگ، متشکل از ۴۶ گونه نژاد و قوم مختلف تشکیل شد و در بهار سال ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندیها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصریها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند.

مورخان یونانی از جمله هرودوت، تعداد افراد لشکر ایران که شامل جنگ‌جویان، ملوانان، کنیزها، آشپزها و... می‌شد را بیش از ۱ میلیون و گاه تا ۵ میلیون نفر نیز ذکر کرده‌اند. اما بنا به نوشته سایر مورخان، تعداد افراد سپاه ایران بین ۸۰۰۰۰ هزار تا ۱۰۰۰۰۰ هزار بوده که به عقیده ی برخی احتمال دارد که ۳۵۰ هزار نفر بوده باشند. زیرا با وسایل دنیای آن زمان، امکان تدارک آذوقه ی سپاه بیش‌تر ۵۰۰ هزار نفر ممکن نبود.

همچنین ۱،۲۰۰ کشتی جنگی و ۳،۰۰۰ کشتی حمل و نقل از سمت دریا سپاه پیاده ی ایران را پشتیبانی می‌کردند. این کشتی‌ها را مصری‌ها، فینیقی‌ها و اهالی جزیرهٔ قبرس و مستعمرات یونانی در آسیای صغیر آماده کرده بودند.

نبرد بزرگ ترموپیل و تصرف آتن

حرکت سپاه ایران به سمت یونان

تنگهٔ داردانل بر ترکیه واقع شده‌است
تنگهٔ داردانل
زمان و مکان جنگ بین سپاه خشایارشا و یونانیان. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.

سپاهیان ایران از تنگه ی داردانل که در آن زمان به هِلس‌پونت معروف بود، از روی پلی که به دستور شاه از کشتی‌ها ساخته شد در مدت هفت شبانه‌روز به طرف اروپا گذشت. پیاده‌نظام به چند لشکر و سواره‌نظام به سه قسمت تقسیم شده بود. فرماندهان اردوها همگی پارسی بودند و خود شاه با تمام اعضای خانواده ی هخامنشی همراه سپاه حرکت می‌کرد.[۱]

هر اردو به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم شده بود و برای هر قسمت رئیسی انتخاب شد. تاریخ نویسان حرکت یک همچنین سپاهی را از آسیای صغیر به یونان مستلزم داشتن تشکیلات منظم و محکمی می‌دانستند و گرنه پیمودن این راه دور ممکن نبود.

در طول راه علاوه بر پل‌هایی که در چند جا ساخته بودند در سمت کوه اَتُس (Athos) کانالی حفر شد تا مانند لشکرکشی اول ایران به یونان، کشتی‌های ایرانی دچار توفان نگردند. (در سال ۱۸۳۹ میلادی در این کانال ۳۰۰ دَریک یافت شد.)

لشکر ایران از راه خشکی پیش می‌آمد و تمام طایفه‌ها و مردمی که در سر راه سپاه واقع شده بودند آب و خاک تقدیم می‌کردند.

وضعیت یونان قبل از رسیدن سپاه ایران

در همین حال که سپاه ایران در راه یونان بود، بیشتر شهرهای یونان جنگ با ایران را امری بی‌نتیجه می‌دانستند و هرکدام نظر خاصی داشتند و هیچ اتحاد و اتفاق‌نظری در آن‌ها دیده نمی‌شد. چنان که در خود آتنی‌ها هم تردید داشتند. در همین اوضاع، تِمیستوکل (Themistocle) که اهل آتن بود مردم را به جنگ و تهیه ی لوازم آن تحریک کرد و موفق هم شد. آتنی‌ها آماده ی جنگ شدند و سفیرهایی به شهرهای دیگر یونان فرستادند تا بین خودشان اتحادی شکل بگیرد. در نتیجه، ۳۱ شهر متحد شدند که اسپارتها اولین آن‌ها بودند. سپاه یونان متشکل از ۷،۰۰۰ نفر (شامل ۳۰۰ سپارتی) بود که به سمت تنگه ترموپیل رفتند و آن را گرفتند. فرماندهی سپاه یونان به عهده ی لئونیداس و فرماندهی نیروی دریایی متشکل از ۲۷۱ کشتی بر عهده ی اوری‌بیاد (Euribyades) بود که هر دویشان از پادشاهان اسپارت بودند.

شرح تنگهٔ ترموپیل

تنگه ترموپیل بین کوه بلند و دریا (باتلاق‌ها) واقع بود و عرض آن به قدری بود که تنها یک عرابه می‌توانست از آن بگذرد.

شرح نبرد

آتنيها پس از بازگشت از تسالی با عده كمی از ديگر نقاط يونان از جمله اسپارتی ها تصميم گرفتند تنگه ی ترموپيل را برای دفاع انتخاب كنند زيرا اين تنگه باريكترين معبری بود كه به آتن منتهی ميشد. يوناني ها تنگه را اشغال كردند و قشون پارس در شمال آن اردو زد. ترموپیل محلی است میان کوهی بلند‌‌ از طرف مغرب و د‌‌ریا و باتلاق از طرف شرق. این معبر حد‌‌ود‌‌ 50 پا عرض د‌‌اشت، اما د‌‌ر قسمت عقب و جلو این معبر چنان تنگ می‌شد‌‌ که تنها یک ارابه می‌توانست از آن عبور کند‌‌. یونانی‌ها معتقد‌‌ بود‌‌ند‌‌ که به د‌‌لیل تنگی این محل، ایرانی‌ها نخواهند‌‌ توانست تمام پیاد‌‌ه و سواره‌نظام خود‌‌ را به‌سرعت از این محل عبور د‌‌هند‌‌ به‌خلاف آن‌چه د‌‌ر اذهان عمومی شایع است که نیروهای اسپارتی از ابتد‌‌ای نبرد‌‌ تنها همان 300 نفر اهالی اسپارت بود‌‌ه‌اند‌‌، هرد‌‌وت نوشته است که: نیروهای مستقر د‌‌ر ترموپیل عبارت بود‌‌ند‌‌ از: 300 نفر اسپارتی سنگین اسلحه، هزار نفر تژآتی و مان‌تی‌نیانی، 120 نفر از ارُخ‌من و هزار نفر از قسمت‌های مختلف آرکاد‌‌ی، چهارصد‌‌ نفر از کرنت، د‌‌ویست نفر از فلی‌یونت، هشتاد‌‌ نفر از می‌سین، هفتصد‌‌ نفر از تسپیانی و 400 نفر از اهالی تب. اما آنچه مشخص است زبده ترين اين لشكر همان سيصد نفر اسپارتی سنگين اسلحه به فرماندهی لئونيداس بودند.

طبق نوشته های هرودوت ، خشايارشا چهار روز نبرد را به تاخير انداخت تا شايد يونانی ها عقب بنشينند ولی سرانجام در روز پنجم فرمان حمله را صادر كرده ابتدا مادی ها و كيسی هااعزام شدند و نبرد سهمگين بين دو سپاه در گرفت سوارهای مادی و تیراندازان کیسی که زبان‌زد خاص و عام بودند مهارت‌های خود را نشان دادند اما بدلیل آن که صحنه ی جنگ بین کوه و دریا واقع بود، سواره‌ نظام ایران که در تمام جنگ‌های ایران حرف اول را می‌زدنند نتوانستند کاری از پیش ببرند و تلاش‌های تیراندازان ماهر سپاه ایران نیز بی‌فایده بود زیرا سپاهیان یونان به هومپلیت (به معنای: سنگین اسلحه) موسوم بودند و تیرها را دفع می‌کردند.از طرفي يونانيها با تمام قوا در برابر حملات قشون ایران مقاومت مي كردند و به لحاظ تنگي معبر عده تلفات ايرانيها زياد بود ولي با وجود تلفات عقب نمی نشستند اسپارتی ها چهار روز مانع پیشروی ایرانیان شدند و حملات مداوم سربازان مادی، کیسی ها را دفع کردند. بالاخره مادی ها نتوانستند تنگ را بشكافند و شاه جاويدانها را كه زبده ترين سپاه پارس بودند به سرداری هی دارنس اعزام كرد اما آنها نيز نتوانستند كاری از پيش ببرند چرا كه در جای باریک می جنگيدند و نمی توانستند از كثرت خود نتيجه بگيرند دو روز جنگ به همين منوال گذشت و خشايارشا در اين فكر بود كه چه كند كه در این میان یک یونانی به نام افیالت به طمع پاداش نزد خشایارشا رفت و گفت راهی را می شناسد که از آن طریق می توان تنگه ی کوه ترموپیل را دور زد. خشایارشا پیشنهاد افیالت را پذیرفت و گروهی را مامور کرد تا شب هنگام از آن راه بگذرند و از پشت سر به اسپارتی ها حمله کنند. پارسی ها تمام شب را در کوره راه حرکت کردند و در طلیعه صبح به قله کوه رسیدند. در بالای کوه، هزار تن از سربازان یونانی در حال محافظت بودند وچون ایرانیان به آنها رسیدند، در اثر بارش تيرهای پارسيان فرار را بر قرار ترجیح دادند. و خبر به قشونی كه داخل تنگه بود رساندند در اين حال يونانی ها وحشت زده متفرق شدند و فقط عده كمی با لئونيداس ماندند آنها می خواستند تا افتخار دفاع از يونان را نصيب خود كنند چرا كه اين عادت اسپاريت ها بود كه بسيار در كسب افتخار متهور و شجاع بودند گفته می شود كه مادران آنها وقتی فرزندانشان را برای جنگ مشايعت می كردند می گفتند فرزند بر سپر يا با سپر يعنی يا پيروز شو و با سپر برگرد يا كشته شود و جنازه ات را بر سپر برگردانند. چون روز شد با امر شاه قشون حمله كرد واسپارتی ها شروع به دفاع كردند اين بار آنها دو قسمت شده عده ای جلوی تنگ را محافظت می كردند و مابقی از پشت سر نبرد می كردند كشتار مهيبی در گرفت و بالخره زمانی رسيد كه نيزه های يونانيها شكست و لئونيداس و قشونش تماما كشته شدند در اين نبرد از قشون پارس بزرگانی همچون دو پسر داريوش "آبراكوم" و "هی پرانت" دو برادر خشايارشا به زمين افتادند بدينسان نبرد ترموپيل با پيروزی سپاه پارس پايان يافت و قشون از اين تنگ گذشته راه خود را بسمت آتن ادامه داد[۲]

هایدرانوس

هایدرانوس فرمانده گارد جاویدان در این نبرد نقش بسیاری داشته‌است. همچنین در ملاقاتش با لئونیداس به او گفته بود:
تیرهای ما جلوی نور خورشید را می‌گیرند
لئونیداس هم در جواب گفت:
ما هم در سایه می‌جنگیم.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 548
موضوع : |
چهارشنبه 27 شهريور 1392 | 01:18

زندگینامه چرچیل

وینستون چرچیل

وینستون چرچیل
زادروز ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴
«بلنهایم پالاس» در آکسفوردشایر انگلستان
درگذشت صبح یکشنبه ۲۴ ژانویه ۱۹۶۵ (۹۰ سال)
منطقه هایدپارک گیت شهر لندن
آرامگاه کلیسای سینت مارتین، آکسفوردشایر، انگلستان
ملیت پرچم بریتانیا بریتانیایی
نام‌های دیگر سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل
پیشه نویسنده و سیاست‌مدار
نقش‌های برجسته نخست وزیر بریتانیا
از مه ۱۹۴۰ تا ژوئیه ۱۹۴۵ و
از اکتبر ۱۹۵۱ تا آوریل ۱۹۵۵
وزیر دفاع بریتانیا
لرد اول دریاداری
مذهب انگلیکان
همسر کلمنتین چرچیل
فرزندان دیانا، راندلف، سارا توچت-جسون، ماریگولد، مری سوامس
والدین «لرد راندولف چرچیل»
«لیدی راندولف چرچیل»
جایزه‌ها Nobel Prize.png جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۵۳

سر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل (به انگلیسی: Sir Winston Leonard Spencer-Churchill)‏ (تولد: ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ - درگذشت: ۲۴ ژانویه ۱۹۶۵) سیاست‌مدار و نویسندهٔ بریتانیایی است که بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ یعنی در طول جنگ جهانی دوم و بار دیگر بین سال‌های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخست وزیر بریتانیا بود. او افسر ارتش بریتانیا نیز بود. چرچیل جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۳ را به خاطر نوشته‌هایش بدست آورد.

مجلهٔ تایم در سال ۱۹۴۹، وینستون چرچیل را به عنوان «مرد نیمهٔ اول قرن بیستم» انتخاب کرد.[۱] چرچیل سال ۱۹۴۰ نیز به عنوان مرد سال تایم انتخاب شده بود.[۲]

سال‌های اولیه و خدمت در ارتش

چرچیل در ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ در «بلنهایم پالاس» در آکسفوردشایر انگلستان در خانواده معروف اسپنسر به دنیا آمد.[۳] پدر وی «لرد راندولف چرچیل» یک سیاست‌مدار و مادر او «لیدی راندولف چرچیل» دختر یک میلیونر آمریکایی بود. او همچنین برادری به نام «جان استرنج اسپنسر چرچیل» داشت.[۴]

چرچیل ابتدا به مدرسه «هارو» و پس از آن به «آکادمی نظامی سلطنتی سندهرست» [۵] ملحق شد.

در سال ۱۸۹۳ به ارتش بریتانیا پیوست و در ۱۸۹۸ به عنوان افسر ارتش در جنگی در سودان شرکت کرد. در سال ۱۸۹۹ ارتش را به قصد انجام فعالیت‌های سیاسی ترک کرد ولی قبل از آن به عنوان روزنامه نگار به آفریقای جنوبی که در آن «جنگ دوم بوئر» در جریان بود رفت ولی در آنجا توسط بوئرها به عنوان اسیر جنگی دستگیر و زندانی شد ولی چرچیل توانست از آنجا فرار کند.[۶][پیوند مرده]

پارلمان و نخست وزیری

وینستون چرچیل در سال ۱۹۰۰ به عنوان عضو حزب محافظه کار وارد پارلمان اولدهام شد ولی بعد از مدتی از حزب جدا شد و در سال ۱۹۰۴ به حزب لیبرال پیوست.[۷] چرچیل از مخالفان سیاستهای خلع سلاح داوطلبانه بود و همچنین از سیاست مماشات بریتانیا و فرانسه در مقابل زیاده خواهیهای هیتلر انتقاد می کرد. با شکست سیاست مماشات، زیر پاگذاشته شدن قرارداد مونیخ، شروع جنگ جهانی دوم و حمله آلمان به بلژیک و هلند و فرانسه، در ماه می ۱۹۴۰ نویل چمبرلن از سمت نخست وزیری کناره گرفت و وینستون چرچیل در سن ۶۵ سالگی در جای او به عنوان نخست وزیر و وزیر دفاع قرار گرفت. در زمان جنگ جهانی دوم همزمان با پادشاهی جرج ششم، نخست وزیری بریتانیا در دست وینستون چرچیل بود. چرچیل در طول جنگ به برقراری روابط قوی با رئیس جمهور آمریکا، فرانکلین روزولت پرداخت.[۷]

چرچیل قدرت را در انتخابات بعد از جنگ در سال ۱۹۴۵ از دست داد با این حال رهبر اپوزیسیون باقی‌ماند. در مقابل زیاده خواهی استالین پس از جنگ جهانی دوم (به عنوان مثال الحاق لتونی و استونی و لیتوانی و شرق لهستان به خاک شوروی) و اشغال نظامی و تشکیل دولتهای استبدادی دست نشانده شوروی در اروپای شرقی، چرچیل اروپا و آمریکا را به اتحاد در مقابل کمونیسم تشویق کرد. اصطلاح «پرده آهنین» نیز توسط او رواج داده شد.[۷]

چرچیل دوباره در سال ۱۹۵۱ به عنوان نخست وزیر انتخاب شد و در سال ۱۹۵۵ برکنار شد. با این حال تا اواخر عمر به عنوان عضو پارلمان بریتانیا باقی‌ماند. وهمچنین عنوان پدر مجلس را در اختیار داشت.[۱] از گرایشهای سیاسی او می توان به مخالفت او با اعطای استقلال به هند اشاره کرد. چرچیل در دنیای سیاست بریتانیا نقش بزرگی به عهده داشت چرا که نقش و دخالت سلطنت را در سیاست بریتانیا به تدریج تقلیل داد و تأثیرات این عملکرد از دوران ملکه ویکتوریا تا ملکه الیزابت دوم به چشم می‌خورد.

مرگ

وینستون چرچیل در آغاز ژانویه سال 1965 سرما خورد و بستری شد. در 15 ژانویه دچار خونریزی مغزی شد ، سکته مغزی کرد و به حالت کما رفت.[۸] در صبح یکشنبه، ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵ بعد از ۱۰ روز نگرانی عمومی از وضعیت سلامتی‌اش، در اثر سکته مغزی در سن ۹۰ سالگی در منطقه هایدپارک گیت در شهر لندن درگذشت.[۹] به دستور ملکه الیزابت دوم، جسد او برای سه روز در دیدگان همگان گذاشته و مراسم تشییع رسمی در کلیسای سنت پال با حضور شهبانو برگزار شد.[۱۰] این اولین مراسم رسمی از سال ۱۹۱۴ در بریتانیا بود که برای فردی خارج از خاندان سلطنتی انجام می‌شد. این مراسم همچنین بزرگ‌ترین مراسم از این دست در بریتانیا بود به طوری که افرادی از بیشتر از صد کشور جهان شامل افرادی چون رئیس جمهور فرانسه، شارل دوگل، و رئیس جمهور آمریکا، دوایت آیزنهاور، حضور یافته بودند.[۱۱]

کتاب‌ها و تالیفات

چرچیل نویسنده ای سخت کوش بوده و به نوعی از نویسندگی امرار معاش می کرده است. او به خاطر نوشته هایش (خصوصاً جنگ جهانی دوم) جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۵۳ را دریافت کرد.

از تالیفات او می توان به موارد زیر اشاره کرد.[۱۲]

کتابهای تاریخی

  • جنگ رودخانه (۱۸۹۹)
  • لرد لندورف چرچیل (۱۹۰۶)
  • برای تجارت آزاد (۱۹۰۶)
  • لیبرالیسم و مساله اجتماعی (۱۹۰۹)
  • بحران جهانی (در مورد جنگ جهانی اول) (۱۹۲۳- ۱۹۳۱)
  • زندگی و زمانه لرد مارلبرو (۱۹۳۳-۱۹۳۸)
  • جنگ جهانی دوم (۱۹۵۴-۱۹۴۸)
  • تاریخ مردم انگلیسی زبان (۱۹۵۶-۱۹۵۸)

افتخارات

وینستون چرچیل در طول مدت خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده افتخارات زیادی کسب کرده‌است.

او جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۵۳ را به خاطر "چیره‌دستیش در توصیف وقایع تاریخی و زندگی‌نامه‌ای و نیز فصاحت بیانش در دفاع از آرمان‌های والای انسانی" برد.[۱۳]

چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا، جان اف. کندی، و با تصویب کنگره آمریکا به عنوان «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» انتخاب شد. ولی به دلیل ناتوانی جسمی در مراسم کاخ سفید حاضر نشد و پسر و نوهٔ او این افتخار را برای او دریافت کردند.

مردم بریتانیا در رای گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، سر وینستون چرچیل را به عنوان «بزرگ‌ترین بریتانیایی تمام تاریخ» انتخاب کردند.[۱۴]

تصویر وینستون چرچیل بر اسکناس پنج پوندی

در آوریل ۲۰۱۳، بانک مرکزی انگلستان اعلام کرد که از سال ۲۰۱۶ پشت اسکناس‌های ۵ پوندی تصویر وینستون چرچیل، نخست‌وزیر دوران جنگ را به جای تصویر الیزابت فرای، شخصیت خیّر بریتانیایی چاپ می‌کند. در اسکناس‌های جدید کنار تصویر چرچیل جمله مشهورش که "چیزی ندارم که تقدیم کنم مگر خون، رنج، اشک و عرق" نوشته شده است. او این جمله را به هنگام روی کار آمدنش در مجلس بریتانیا بیان کرد. در پس زمینه ساعت بیگ بن روی ساعت سه ایستاده که زمان تقریبی همان سخنرانی است. همچنین تصویری از جایزه نوبل ادبیات، که در سال ١٩۵٣ به چرچیل رسید در طراحی ۵ پوندی جدید به چشم می‌خورد. هم‌اکنون تصویر الیزابت فرای، از شخصیت‌های خَیِر قرن نوزدهم که به ویژه به وضع زندانیان رسیدگی می‌کرد، پشت اسکناس ۵ پوندی نقش بسته است. رئیس بانک مرکزی انگلستان گفته که وینستون چرچیل به دلیل اهمیتی که به عنوان "قهرمان تمامی جهان آزاد" داشته به این منظور انتخاب شده است.[۱۵]

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 385
موضوع : |
چهارشنبه 27 شهريور 1392 | 01:17

زندگینامه استالین.

ژوزف استالین

ژوزف استالین
იოსებ ბესარიონის ძე სტალინი
Иосиф Сталин
Stalin 1945.jpg
ژوزف استالین
شناسنامه
نام کامل ژوزف ویسارینویچ جوگاشویلی
معروف به مرد پولادین
زادروز ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸
زادگاه گوری، گرجستان،
Flag of Russian Empire for private use (1914–1917) 3.svg امپراتوری روسیه
تاریخ مرگ ۵ مارس ۱۹۵۳
محل مرگ مسکو،، روسیه، Flag of the Soviet Union.svg شوروی
همسر اکاترینا سوانیدزه ۱۹۰۷-۱۹۰۶
نادژدا آلیلویوا ۱۹۳۲-۱۹۱۹
فرزندان یاکوف جوگاشویلی
واسیلی
استولانا
دین آتئیست
اطلاعات سیاسی
تاریخ ریاست ۳ آوریل ۱۹۲۲۵ مارس ۱۹۵۳
ترتیب یکمین رهبر حزب کمونیست شوروی
پیش از نیکیتا خروشچف
پس از وجود ندارد (پست در سال ۱۹۲۲ ایجاد شد)
جناح سیاسی حزب کمونیست شوروی[۱]

یوسیف ویسارینویچ جوگاشویلی (به گرجی: იოსებ ბესარიონის ძე სტალინი) مشهور به ژوزف استالین (به روسی: Иосиф Сталин)‏ (زاده ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸-درگذشته ۵ مارس ۱۹۵۳) رهبر و سیاست‌مدار کمونیست شوروی بود که از اواسط دهه ۲۰ تا مرگش در ۱۹۵۳ رهبر عملی حزب کمونیست اتحاد شوروی و در نتیجه رهبر دو فاکتوی کل این کشور بود.

او در شهر گوری در گرجستان که آن زمان بخشی از امپراتوری روسیه بود به دنیا آمد و در ۱۹۲۲ به مقام دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی رسید. پس از مرگ ولادیمیر لنین، استالین موفق شد در مبارزه قدرت در دهه ۲۰ بر لئون تروتسکی پیروز شود و رهبری حزب را در دست گیرد. در دهه ۱۹۳۰ استالین تصفیه کبیر را آغاز کرد که به کمپینی از سرکوب سیاسی، دستگیری و قتل مخالفان معروف است که در ۱۹۳۷ به اوج رسید.

حکومت استالین آثار ماندگار بسیاری داشت که تا پایان دولت شوروی در آن باقی‌ماندند گرچه مائوئیست‌ها، خوجه ئیست‌ها، آنتی رویزیونیست‌ها و بسیاری دیگر او را آخرین رهبر سوسیالیست واقعی در تاریخ اتحاد شوروی می‌دانند و عروج خروشچف و استالین زدایی پس از استالین را «رویزیونیسم» می‌خوانند. استالین مدعی بود که سیاست‌هایش بر مارکسیسم-لنینیسم بنا شده‌اند اما اکنون نظام اقتصادی و سیاسی او را بیشتر استالینیسم می‌خوانند. (گرچه بعضی از طرفداران استالین با این عنوان مخالفند).

استالین در ۱۹۲۸ سیاست نپ (NEP) (سیاست جدید اقتصادی[۱]) که در دهه ۲۰ جریان داشت را با «برنامه‌های پنج ساله» و «کشاورزی کلکتیو» تعویض کرد. با این سیاست‌ها و تحت رهبری استالین، اتحاد شوروی تا پایان دهه ۳۰ از کشوری با جمعیت غالب دهقانی به یکی از قدرت‌های صنعتی جهان بدل شد.[۲]

مصادره گندم و غذاهای دیگر توسط مقامات شوروی به دستور استالین از عوامل قحطی بین سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۴ بود (بخصوص در اکراین، قزاقستان و قفقاز شمالی). بسیاری از دهقانانی که با مصادره و کلکتیویزاسیون مخالفت می‌کردند با برچسب «کولاک» سرکوب و دستگیر می‌شدند.. قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به هولودومور مشهور است، باعث مرگ تا ۱۰ میلیون اوکراینی شد.[۲] استالین رهبر اتحاد شوروی در زمان جنگ جهانی دوم بود و تحت رهبری او این کشور نقشی حیاتی در شکست آلمان نازی در آن جنگ داشت (این جنگ در شوروی با نام جنگ کبیر میهنی شناخته می‌شود). پس از جنگ، استالین اتحاد شوروی را به عنوان یکی از دو ابر قدرت جهانی مطرح کرد و تقریباً چهار دهه پس از مرگ او در ۱۹۵۳ این موقعیت همچنان برجا بود.

حکومت استالین را بسیاری به «کیش شخصیت پرستی» و شیوه‌های مخفی حذف مخالفین محکوم می‌کنند. نیکیتا خروشچف، جانشین استالین، حکومت و کیش شخصیت استالین را در کنگره معروف حزب کمونیست شوروی در ۱۹۵۶ محکوم کرد و پروسه استالین زدایی را آغاز کرد که بعدها به جدایی چین و شوروی انجامید. بسیاری استالین را مسئول مرگ مخالفان حکومت او می‌دانند و قتل لئون تروتسکی دوست انقلابی لنین و از رهبران انقلاب روسیه و جنبش ضد استالینی نیز توسط یکی از عاملان حکومت او انجام شد.[۳]

کودکی و ایام آغازین

استالین جوان در ۱۸۹۴

منابع قابل اعتماد راجع به جوانی و کودکی استالین زیاد نیستند. بعضی‌ها نوشته‌های دختر استالین، اسوتلانا آلیلویوا را معتبرترین منابع می‌دانند.

او با نام ژوزف ویسارینویچ جوگاشویلی در گوری، گرجستان، امپراتوری روسیه به دنیا آمد. پدر و مادرش به ترتیب ویساریون جوگاشویلی و اکاترینا گلادزه نام داشتند. مادر او هنگام تولد، یک سرف بود. در کودکی او را «سوسو» می‌خواندند که نام مستعاری گرجی برای «جوزف» است. در ۱۹۱۳ او نام «استالین» (در روسی: مرد پولادین) را برگزید. سه خواهر و برادر استالین در سنین پایین از دنیا رفتند و جوزف عملاً تک فرزند بود. پدرش، ویساریون، خیاط بود و مغازه خود را باز کرد که با ورشکستگی سریع آن مجبور شد به کار کردن در یک کارخانه کفاشی در تفلیس روی آورد.

پدر استالین کمتر به خانواده توجه داشت، مدام مست می‌کرد و همسرش و پسر کوچکش را کتک می‌زد. یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.

اکاترینا، مادر استالین، در خانه مردم کار می‌کرد و لباس می‌شست و یکی از مشتریانش یکی از یهودیان گوری به نام دیوید پاپسیمدوف بود. پاپسیمدوف به جوزف (که به همراه مادرش به کمک می‌رفت) پول و کتاب می‌داد و مشوق او بود.(دهه‌ها بعد پاپسیمدوف به کرملین رفت تا ببیند «سوسو»ی کوچولو به کجا رسیده‌است. استالین نه تنها به گرمی از او استقبال کرد که با لبخند در اماکن عمومی به گفتگو با او می‌پرداخت.)

عکس استالین جوان و انقلابی که تمام پلیس امپراتوری در تعقیب او هستند در پرونده پلیسی او در ۱۹۰۸ (میلادی)

در ۱۸۸۸ پدر استالین به تفلیس مهاجرت کرد و خانواده را بدون حمایت رها کرد. شایعاتی هست که می‌گویند او در دعوایی بین مست‌ها کشته شده‌است و بعضی‌ها می‌گویند تا ۱۹۳۱ هنوز در گرجستان دیده شده‌است.

جوزف در هشت سالگی و در مدرسه کلیسای گوری تحصیلاتش را آغاز کرد. مثل بقیه کودکان گرجی که مجبور بودند در امپراتوری روسیه آن زمان به مدرسه روسی بروند، او نیز به خاطر لهجه گرجی و ملیتش مورد تمسخر قرار می‌گرفت. می گویند استالین در این دوره جذب مبارزان کوهستانی گرجستانی که برای استقلال گرجستان می‌جنگیدند بوده‌است. یکی از قهرمانان محبوب او کوهنوردی افسانه‌ای به نام کوبا بود و همین اولین نام انقلابی شد که جوزف بر خود نهاد.

جوزف در کلاس خود، شاگرد اول شد و در ۱۴ سالگی بورسیهٔ مدرسه علوم دینی تفلیس را دریافت کرد و از ۱۸۹۴ مشغول تحصیل در آن جا شد. (یکی از همکلاسی‌هایش در این دوره، کریکور بدروس آغاجاریان بود). گرچه مادرش همیشه (حتی پس از رسیدن او به رهبری شوروی) می‌خواست که او کشیش شود ولی علت رفتن او به مدرسه دینی تنها نبود دانشگاه مناسب بود. استالین در این دوره هم کمک تحصیلی دریافت می‌کرد و هم بابت خواندن در گروه کر، مزد می‌گرفت.

استالین در همین سال‌ها و در همان مدرسه علوم دینی فعالیت‌های چپ خود را آغاز کرد. او به یکی از سازمان‌های سوسیال دموکرات گرجستان پیوست و به تبلیغ مارکسیسم پرداخت. نتیجتاً در ۱۸۹۹ از مدرسه دینی اخراج شد. او سپس یک دهه با سازمان‌های زیرزمینی سیاسی در قفقاز کار می‌کرد و از ۱۹۰۲ تا انقلاب روسیه (۱۹۱۷) بارها دستگیر و تبعید (به سیبری) شد.

استالین در دعواهای حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه طرفدار بحث‌های لنین بود و در کنگره پنجم این حزب در ۱۹۰۷ در لندن شرکت کرد.

در دوره پس از انقلاب ۱۹۰۵ استالین سردسته گروه‌هایی بود که برای تامین مالی حزب بلشویک، بانک‌ها را سرقت می‌کردند. همین کارهای عملی بود که او را در حزب مطرح کرد و در ژانویه ۱۹۱۲ به کمیته مرکزی انتخاب شد.

تنها اثر تئوریک قابل ذکر او در این دوره مطلب بسیار مهمی بود که در زمان تبعیدش در وین نوشت. این مطلب «مارکسیسم و مسئله ملی» نام دارد و تا امروز به عنوان اثر مهمی در مورد مساله ملی و برخورد مارکسیسم به آن مطرح است و موافق‌ها و مخالفان زیادی دارد. این جزوه احتمالاً از دلایلی بود که پس از انقلاب او را به عنوان کمیسر خلق برای امور ملیت‌ها گماشتند.

استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالباً به زبان گرجی). بعضی اشعار او در موزه استالین در گوری موجود است.

ازدواج‌ها و خانواده

هیچ چیز در دنیا برای استالین به اندازه دخترش استولانا عزیز نبود.

همسر اول استالین، اکاترینا سوانیدزه، در ۱۹۰۷ تنها چهار سال پس از ازدواج درگذشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند. می‌گویند استالین اکاترینا را بسیار دوست داشت و در زندگی تنها مایه خشنودی اش بود. آن‌ها با هم فرزندی به نام یاکوف جوگاشویلی به دنیا آوردند که بعدها رابطه خوبی با استالین پیدا نکرد.

می‌گویند سختی‌های استالین نسبت به فرزندش تا حدی بود که او به خودکشی روی آورد و به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها پیشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد. بعضی می‌گویند او در جواب به این پیشنهاد گفته‌است: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد. می‌گویند در حال تلاش برای فرار در سیم‌های برقی گیر کرد و مرد. با این حال این بر طبق «گزارش رسمی» است و مرگ یاکوف هنوز در هاله‌ای از ابهام است. بعضی‌ها می‌گویند او دوباره خودکشی کرده‌است.

زن دوم او، نادژدا آلیلویوا بود که در ۱۹۳۲ درگذشت. طبق گزارش‌های رسمی او بر اثر مریضی درگذشت اما بعضی می‌گویند پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرده‌است و یادداشتی خودکشی به جا گذاشته که به روایت دخترشان «نیمی شخصی، نیمی سیاسی» بوده‌است. او از استالین دو فرزند داشت. پسری به نام واسیلی و دختری به نام سوتلانا. سوتلانا در سن ۴۱ سالگی در سال ۱۹۶۷ و اوج جنگ سرد به سفارت آمریکا در دهلی پناهنده شد.[۴]

واسیلی تا مقامات بالای نیروی هوایی شوروی ترقی کرد و در جنگ جهانی دوم از نیروهای زبده هوایی بود. طبق گزارش رسمی در ۱۹۶۲ بر اثر الکلیسم مرد اما این هم مورد سوال و تردید قرار گرفته‌است. سوتلانا در ۱۹۶۷ به ایالات متحده مهاجرت کرد.

استوارت کاهان، ژورنالیست آمریکایی، در کتاب خود، «گرگ کرملین»، مدعی شده‌است که استالین مخفیانه زن سومی به نام روسا کاگنویچ هم داشته‌است. روزا خواهر لازار کاگنوویچ، سیاست مدار شوروی بود. با این حال این ادعا ثابت نشده و بسیاری آن را تکذیب کرده‌اند. خانواده کاگنوویچ حتی هرگونه ملاقات استالین و رزا را تکذیب کرده‌اند.

مادر استالین در ۱۹۳۷ درگذشت. استالین حتی در تشیع جنازه شرکت نکرد و به فرستادن گلی بسنده کرد.

در مارس ۲۰۰۱، یکی از شبکه‌های تلویزیونی روسیه از کشف یکی از نوه‌های ناشناخته استالین خبر داد که در نووکوزنتسک زندگی می‌کرد. او یوری دایدوف نام داشت و مدعی شد که پدرش به او در مورد پدربزرگ واقعی اش خبر داده اما به علت کمپین علیه کیش شخصیت استالین، ماجرا مسکوت مانده‌است. الکساندر سولژنیتسن قبلاً مدعی شده بود که استالین با زنی به نام لیدا بوده‌است و در ۱۹۱۸ در تبعید در شمال سیبری با او صاحب پسری شده‌است.

عروج به قدرت

در ۱۹۱۲ استالین در کنفرانس حزبی پراگ شرکت داشت و به کمیته مرکزی بلشویک‌ها انتخاب شد. در ۱۹۱۷ در حالی که لنین و اکثریت رهبری بلشویک‌ها در تبعید بودند، او سردبیر پراودا، روزنامه رسمی حزب، بود.

پس از انقلاب فوریه، استالین و هیئت تحریریه به دفاع از دولت موقت کرنسکی برخواستند و می‌گویند این تا جایی بوده‌است که استالین گاه به گاه حاضر به چاپ مقالات لنین در طرفداری از سرنگونی دولت موقت نبوده‌است.

در آوریل ۱۹۱۷ استالین سومین رای بالا را داشت و به کمیته مرکزی انتخاب شد و بعدها در مه ۱۹۱۷ به دفتر سیاسی کمیته مرکزی هم انتخاب شد. این عناوین تا آخر عمر برای او باقی‌ماندند.

بنا به گزارش‌های بسیاری نقش استالین در روز انقلاب اکتبر، بسیار محدود بود. بعضی نویسندگان دیگر (همچون آدام اولام) ادعا می‌کنند که هر عضو کمیته مرکزی وظایف مشخصی در آن روز به عهده داشته‌است.

استالین در ۶ نوامبر ۱۹۱۸، سالگرد یک سالگی انقلاب، در پروادا در مورد انقلاب و نقش تروتسکی نوشت: «تمام کار عملی در ارتباط با سازمان دهی قیام زیر فرماندهی مستقیم رفیق تروتسکی، رئیس شورای پتروگراد انجام شد. می‌توان با قاطعیت گفت که حزب اساساً و اصولاً برای کشاندن وسیع سربازان به سمت شوروی و شیوه کارآی سازماندهی کمیته انقلابی نظامی، به رفیق تروتسکی مدیون است.» (این قطعه در کتاب «انقلاب اکتبر» از استالین در ۱۹۳۴ منتشر شد اما در مجموعه آثار استالین در ۱۹۴۹ حذف شده بود).

بعدها در ۱۹۲۴، استالین مدعی شد که در روز انقلاب، «مرکز حزب» بوده که تمام کار عملی شورش را «فرماندهی» می‌کرده‌است و این مرکز متشکل از خود او، اسوردلوف، دژیرنسکی، اوریتسکی و بابنوف بوده‌است. با این حال هیچ مدرکی برای وجود چنین «مرکز»ی ارائه نشده‌است و اگر هم چنین چیزی بوده قاعدتاً باید تحت فرمان شورای انقلابی نظامی، به فرماندهی تروتسکی، می‌بوده‌است.

استالین در جنگ داخلی روسیه و جنگ شوروی و لهستان به عنوان کمیسر سیاسی در جبهه‌های مختلف ارتش سرخ حضور داشت. اولین پست دولتی استالین «کمیسر خلق برای مسائل ملل» بود که از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ در اختیار داشت.

او در ضمن از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۲ کمسیر خلق برای بازرسی کارگران و دهقانان، از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۳ عضوی از شورای نظامی انقلابی، و از ۱۹۱۷ به بعد عضو کمیته اجرایی مرکزی کنگره شوراها بود.

کمپین علیه اپوزیسیون راست و چپ

در ۳ آوریل ۱۹۲۲ استالین به دبیر کلی کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه (بلشویک‌ها) رسید، پستی که بعدها به بالاترین پست کشور بدل شد. بعضی می‌گویند که او ابتدا از قبول این سمت سرباز زده و تحت اصرار آن را قبول کرده‌است. در آن زمان دبیر کلی سمت مهمی تلقی نمی‌شد اما پتانسیل خوبی برای استالین فراهم کرد تا حزب را پر از طرفداران خود کند.

محبوبیت استالین در حزب بلشویک به کسب قدرت سیاسی بسیاری توسط او انجامید. این باعث تعجب لنین در حال احتضار شد که در آخرین نوشته‌هایش خواهان برکناری استالین «بی نزاکت» شد. اعتبار این سند در کنگره حزب به رای گذشته شد و کنگره به اتفاق آرا به عدم اعتبار آن رای داد. پس از مرگ لنین در ژانویه ۱۹۲۴ استالین به همراه کامنف و زینوویف به رهبری عملی حزب پرداختند. آن‌ها از نظر ایدئولوژیکی بین تروتسکی در چپ و بوخارین در راست بودند. در این دوره استالین تاکید سنتی بلشویک‌ها بر انقلاب جهانی را کنار گذاشت و به جای آن به سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» روی آورد که در تضاد با تئوری انقلاب مداوم تروتسکی بود.

در نبرد برای رهبری، یک لازمه از پیش مشخص بود. وفاداری به لنین. استالین تشیع جنازه لنین را سازمان داد و در سخنرانی خود تقریباً با عناوین مذهبی از لنین ستایش کرد و وفاداری نامیرایش را به او ابراز کرد. تروتسکی در آن زمان مریض بود و می‌گویند استالین در مورد تاریخ تشیع جنازه به او دروغ گفته تا او نتواند حاضر باشد. نهایتاً با این که تروتسکی در روزهای اول رژیم شوروی، نزدیک‌ترین فرد به لنین بود، مبارزه را به استالین باخت. استالین از این واقعیت که تروتسکی درست قبل از انقلاب به بلشویک‌ها پیوسته بود به نحو احسن استفاده کرد و توجه عموم را به اختلافات پیش از انقلاب بین تروتسکی و لنین جلب کرد. یکی از سایر دلایل قدرت گیری استالین این واقعیت بود که تروتسکی با انتشار وصیت نامه لنین مخالفت کرد. در این وصیت نامه لنین به ضعف‌ها و قدرت‌های استالین و تروتسکی و سایرین پرداخته بود و پیشنهاد کرده بود که پس از او، گروهی کوچک به رهبری حزب گماشته شوند.

یکی از جنبه‌های مهم قدرت گیری استالین شیوه‌ای بود که او بین رقبایش اختلاف ایجاد می‌کرد. او ابتدا با زیوونیف و کامنف «ترویکاًیی علیه تروتسکی تشکیل داد. وقتی تروتسکی کنار زده شد، استالین با بوخارین و رایکوف علیه زیوونیف و کامنف متحد شد (در این جا او بر رای آن‌ها علیه قیام در ۱۹۱۷ تاکید کرد). زیوونیف و کامنف سپس به بیوه لنین، کروپسکایا، روی آوردند و در ژولای ۱۹۲۶»اپوزیسیون متحد را تشکیل دادند.

در ۱۹۲۷، در پانزدهمین کنگره حزب، تروتسکی و زیوونیف از حزب اخراج شدند و کامنف کرسی‌اش در کمیته مرکزی را از دست داد. استالین سپس به حساب «اپوزیسیون راست» و متحدان سابقش، بوخارین و رایکوف رسید.

استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.

استالین بعدها با ممنوع کردن ایجاد فراکسیون، نفع بسیاری برد زیرا عملاً دیگر کسی نمی‌توانست با سیاست‌های رهبر حزب مخالفت کند. تا سال ۱۹۲۸ (سال اول از برنامه‌های پنج ساله) استالین بین رهبری، از همه بالاتر بود و سال بعد تروتسکی به جرم مخالفت، تبعید شد. استالین سپس از شر اپوزیسیون راست بوخارین هم خلاص شد و با دفاع از کلکتیوازیسیون و صنعتی سازی، کنترل خود بر حزب و کشور را کامل کرد.

با این حال محبوبیت سایر سران شوروی همچون سرگئی کیروف و ماجرای ریوتین ثابت کرد که استالین هنوز قدرت کامل را به دست نیاورده‌است و این تا تصفیه کبیر در سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ طول کشید.

فعالیت‌های جاسوسی و پلیس مخفی استالین

قدرت نیروهای پلیس مخفی شوروی در زمان استالین به اوج خود رسید. گرچه پلیس مخفی شوروی، چکا (بعدها گپو و اوگپو) در زمان لنین هم از قدرت برخوردارد بود اما در زمان استالین به اوج خود رسید.

استالین در ضمن فعالیت‌های بین‌المللی پلیس مخفی و اطلاعات خارجی را افزایش داد. تحت رهبری او بود که شبکه‌های اطلاعات در اکثر کشورهای مهم دنیا تأسیس شدند: آلمان (حلقه جاسوسی معروف روته کاپله)، بریتانیای کبیر، فرانسه، ژاپن و آمریکا. استالین فرقی بین جاسوسی، پروپاگاندای سیاسی کمونیستی، و خشونت دولتی نمی‌دید و تمام این‌ها را به ان. ک. و. د (کمیساریای خلق برای مسائل داخلی) سپرد. استالین در ضمن از جنبش بین‌الملل سوم هم برای این اهداف استفاده می‌کرد و همیشه اطمینان کسب می‌کرد که احزاب کمونیست خارجی پروشوروی و پرواستالین باقی بمانند.

یکی از اولین نمونه‌های کار پلیس مخفی استالین در خارج از کشور در ۱۹۴۰ اتفاق افتاد. پلیس مخفی به دستور او در این سال لئون تروتسکی را در مکزیک به قتل رساند.

استالین و تغییرات جامعه شوروی

صنعتی سازی

پوستری درباره صنعتی سازی در اتحاد جماهیر شوروی: "دود دودکشها نفس روسیه شوروی است"

جنگ داخلی روسیه و «کمونیسم جنگی» تأثیر مخربی بر اقتصاد کشور داشت. بازده صنعتی در ۱۹۲۲ سیزده درصد ۱۹۱۴ بود. طرح نپ (سیاست نوین اقتصادی) وضع را بهتر کرد.

تحت رهبری استالین این طرح در اواخر دهه ۲۰ با نظامی از «برنامه‌های پنج ساله» تعویض شد. این برنامه‌ها، برنامه‌هایی بسیار جاه طلبانه برای صنعتی سازی دولتی و اشتراکی سازی کشاورزی بودند.

با تجارت بین‌المللی محدود و عدم وجود هرگونه بنیاد مدرن، دولت استالین هزینه صنعتی سازی را با اعمال محدودیت بر شهروندان شوروی و با گرفتن ثروت کولاک‌ها تامین می‌کرد.

در ۱۹۳۳ درآمد واقعی کارگران به یک دهم سال ۱۹۲۶ رسید. در ضمن کار بدون مزد در اردوگاه‌های کار اجباری و کمپین‌های «بسیج» کار کمونیست‌ها و اعضای کومسومول برای پروزه‌های مختلف ساختمانی برپا بود. اتحاد شوروی در ضمن از متخصصان خارجی هم استفاده می‌کرد برای مثال مهندس بریتانیایی، استفن آدامز، که در توصیه به کارگران و پیشرفت روند ساخت کمک می‌کرد.

با وجود شکست‌های اولیه دو برنامه پنج سالهٔ اول از پایه بسیار پایین اقتصادی به صنعتی سازی بسیار سریعی رسیدند. گرچه تمام تاریخ دانان موافقند که اتحاد شوروی در زمان استالین به رشد خیره کننده اقتصادی رسیده است، نرخ دقیق این رشد مورد اختلاف است.

تخمین‌های رسمی شوروی حدود ۱۳٫۹ درصد است، تخمین‌های روسی و غربی حدود ۵٫۸ درصد و حتی ۲٫۹ درصد. حتی یکی از تخمین‌ها می‌گوید که رشد شوروی پس از مرگ استالین بیشتر بوده‌است.

اشتراکی سازی (کلکتیویزاسیون)

رژیم استالین به اشتراکی سازی اجباری در کشاورزی پرداخت. هدف این امر افزایش بازده کشاورزی از مزارع بزرگ و مکانیزه بود. و در ضمن اعمال کنترل سیاسی بیشتر روی دهقانان و کارآ ساختن روند جمع آوری مالیات. اشتراکی سازی به معنای تغییرات عظیم اجتماعی بود که از لغو نظام سرفی در ۱۸۶۱ به اینطرف دیده نشده بود. اشتراکی سازی در ضمن به معنای سقوط سطح زندگی بسیاری از دهقانان بود و باعث واکنش خشونت آمیز بعضی از آنها شد.

در سال‌های اول کشاورزی تخمین زده شده بود که تولید صنعتی و کشاورزی به ترتیب ۲۰۰ درصد و ۵۰ درصد رشد می‌کند اما تولید کشاورزی در حقیقت سقوط کرد. استالین تقصیر این سقوط را به گردن کولاک‌ها (دهقانان ثروتمند) انداخت که با اشتراکی سازی مخالفت می‌کردند. (کولاک‌ها تنها ۴ درصد جمعیت دهقانان را تشکیل می‌دادند.) از همین رو هر کسی که با برچسب «کولاک»، «حامی کولاک» و یا «کولاک سابق» دستگیر می‌شد یا به قتل می‌رسید یا به اردوگاه‌های کار اجباری گولاگ می‌رفت و یا به مناطق دور کشور تبعید می‌شد.

بعضی از تاریخ دانان معتقدند اشتراکی سازی از دلایل اصلی قحطی‌های بزرگ پس از آن بوده‌است. (مائو زدونگ در چین هم با سیاست گام بزرگ به جلو باعث به وجود آوردن قحطی مشابهی از ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ شد).

در سال‌های قحطی ۱۹۲۲ و ۱۹۲۳ در اکراین و منطقه کوبان، این تنها «کولاک»ها نبودند که به قتل می‌رسیدند و زندانی می‌شدند. کتاب‌های مختلف و از جمله کتاب جنجالی «کتاب سیاه کمونیسم» بر نقش مقامات شوروی در گسترش قحطی و مرگ و میر مردم در این منطقه تاکید داشته‌اند.

با این حال قحطی بر بخش‌های دیگر هم اثر داشت و بعضی منابع تلفات آن را بین پنج تا ده میلیون بیان می‌کنند.

مقامات شوروی و بعضی تاریخ نویسان مدعی هستند که اقدامات خشن و اشتراکی سازی سریع کشاورزی برای صنعتی سازی سریع شوروی و نهایتاً پیروزی در جنگ جهانی دوم، ضروری بود. تاریخ نویسان دیگری همچون آلک نووه، مدعی هستند که کشاوری کلکتیو بیشتر به ضرر صنعتی شده شوروی بوده تا به نفع آن.

علوم

علوم در اتحاد شوروی همچون هنر و ادبیات تحت کنترل شدید بود. در علوم «امن از نظر ایدئولوژیک» با توجه به تحصیلات رایگان و تحقیقات دولتی، پیشرفت بسیاری دیده می‌شد اما فشار ایدئولوژیک پیامدهای متاسف کننده‌ای هم داشت. مثلاً ژنتیک و سایبرنتیک به عنوان «شبه علم بورژوایی» محکوم می‌شدند.

در اواخر دهه ۱۹۴۰ تلاش‌هایی برای سرکوب نسبیت خاص و نسبیت عام و مکانیک کوانتوم به جرم «ایده‌آلیسم» بود. اما دانشمندان شوروی اعلام کردند که بدون استفاده از این تئوری‌ها قادر به ساختن بمب اتم نخواهند بود.

تنها بخش علمی که استالین شخصاً در آن فعالیت داشت، زبان‌شناسی بود. در ابتدای حکومت استالین، چهره اصلی زبان‌شناسی در شوروی، نیکولای یاکوولویچ مار بود که مدعی بود زبان ساختاری طبقاتی دارد و ساختار زبان توسط ساختار اقتصادی جامعه تعیین می‌شود. استالین که قبلاً به عنوان کمیسر خلق برای امور ملل در مورد سیاست زبان نوشته بود، با این فورمالیسم ساده مارکسیستی مخالفت کرد و این پایانی بر نفوذ ایدئولوژیک مار بر زبان‌شناسی در شوروی بود. اثر اصلی استالین در مورد زبان‌شناسی مقاله کوتاهی با عنوان «مارکسیسم و مسائل زبان شناسی» است.

گرچه استالین درافزوده یا درخشش خاصی در زبان‌شناسی نشان نداد اما ایراد مشخصی هم در فهم مسائل زبان‌شناسی نداشت. حتی می‌توان گفت که نفوذ او عملاً زبان‌شناسی شوروی را از دست ایدئولوژی بازی نجات داد.

تحقیقات علمی با وجود حضور عملی بسیاری از دانشمندان در اردوگاه‌های کار اجباری، کند شده بود. (برای مثال لو لاندائو که در سال‌های ۳۸ و ۳۹ در زندان بود و بعدها برنده جایزه نوبل شد). بعضی از دانشمندان هم اعدام می‌شدند (مانند لو شوبنیکوف در ۱۹۳۷). با این حال علوم و تکنولوژی در زمان استالین در بعضی زمینه‌ها رشد بسیاری داشتند. این پایه‌ای برای دستاوردهای معروف علمی شوروی در دهه ۵۰ بود. مثلاً ساخت کامپیوترهای بزرگ ب اٍ اس ام ۱ (БЭСМ) در ۱۹۵۳ یا برپایی اسپوتنیک ۱ در ۱۹۵۷.

در واقع بسیاری از سیاست‌مداران در ایالات متحده پس از «بحران اسپوتنیک» نگران بودند که در علم و تحصیلات عمومی از شوروی عقب مانده باشند.

خدمات اجتماعی

مردم شوروی در زمان استالین به درجه‌ای از لیبرازیسیون اجتماعی رسیدند. زنان تحصیلات کافی و مساوی و حقوق برابر کار داشتند. در ضمن پیشرفت‌های پزشکی زمان استالین طول عمر متوسط شهروند شوروی و کیفیت زندگی را وسیعا افزایش داد. سیاست‌های استالین حق تحصیلات و دسترسی به پزشکی رایگان را وسیعا در اختیار مردم قرار داد و عملاً اولین نسل رها از ترس تیفوس و مالاریا را به وجود آورد. این مریضی‌ها شدیداً کاهش داده شدند و طول عمر متوسط تا چند دهه افزایش یافت.

در زمان استالین در ضمن برای اولین بار زنان می‌توانستند بچه‌ها را در فضای امن بیمارستان به دنیا بیاورند. نسلی که در زمان استالین متولد می‌شد، اولین نسلی بود که تقریباً تماماً باسواد بود. مهندسان برای آموزش تکنولوژی صنعتی به خارج فرستاده می‌شدند و صدها مهندس خارجی با قرارداد به روسیه می‌آمدند. راه‌های حمل و نقل پیشرفت یافت و راه آهن‌های جدید بسیاری ساخته شد. کارگرانی که بیشتر از حد مقررشان تولید می‌کردند، استاخانویست‌ها، پاداش‌های ویژهٔ بسیاری دریافت می‌کردند و در نتیجه می‌توانستند کالاهایی را بخرند که اقتصاد در حال رشد شوروی فراهم می‌کرد.

با وجود صنعتی سازی و تلفات عظیم انسانی در جنگ جهانی دوم و سرکوب‌ها، نسل زمان استالین شاهد رشد موقعیت‌های شغلی، بخصوص برای زنان، بود.

مذهب و فرهنگ و هنر

کاریکاتوری از استالین رفیق کبیر مذهب، در زمانی که در طول جنگ جهانی دوم کلیساها اجازه فعالیت پیدا کردند

در زمان استالین سبک هنری «رئالیسم سوسیالیستی» در نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی، نمایشنامه نویسی و ادبیات تثبیت شد. بسیاری از سبک‌های «انقلابی» پیشین مانند اکسپرسیونیسم، انتزاعی، و تجربه گرایی آوانگارد به عنوان «فرمالیسم» طرد شدند. بسیاری از شخصیت‌های مشهور هنری سرکوب و در بعضی مواقع دستگیر، شکنجه و اعدام شدند. کسانی چون ایزاک بابل و وسولود مایرهولد و اوسیپ ماندلستام از این سری هستند.

شخصیت‌های جدیدی چون آرکادی گایدار، نویسنده کودکان، پیشرفت کردند و محبوب شدند و از روسیه پیشا انقلابی کسانی چون کنستانتین استانیسلاوسکی مطرح شدند. بعضی از هنرمندان مهاجر سابق به اتحاد شوروی بازگشتند. از جمله الکسی تولستوی در ۱۹۲۵، الکساندر کوپرین در ۱۹۳۶، و الکساندر ورتینسکی در ۱۹۴۳.

شاعر معروف روس، آنا آخماتووا، زیر فشار و سرکوب بود اما هرگز دستگیر نشد. شوهر اولش، نیکولای گومیلیف (شاعر و نظامی)، در ۱۹۲۱ تیرباران شد و پسرش، لف گومیلیف (تاریخ‌دان)، دو دهه در گولاگی اسیر بود.[نیازمند منبع]

این که استالین شخصاً چقدر درگیر مسائل بوده‌است مورد بحث است اما مسلماً او در مسائل فرهنگی هم مثل بقیه چیزها اظهار نظر می‌کرد و در بسیاری از موارد حکم آخر، حرف او بود.

مثل بقیه زندگی استالین موارد عجیب و غریب شخصی نیز موجود هستند. مثلاً میخائیل بولگاکوف، نویسنده و نمایشنامه نویس معروف، همواره سرکوب شده بود و کارش حتی به فقر کشیده بود اما پس از درخواستی شخصی از استالین به او مجدداً اجازه کار داده شد. نمایشنامه‌اش، روزهای توربین‌ها، که قهرمانانش خانواده‌ای آنتی بلشویک بودند که در جنگ داخلی دستگیر شده بودند، نهایتاً روی صحنه رفت و یک دهه بدون وقفه در تئاتر هنرهای مسکو اجرا شد.

می‌گویند رمان مورد علاقه استالین «فرعون» اثر نویسنده لهستانی، بولسلاو پروس بوده‌است. این رمانی

تاریخی در مورد مکانیسم‌های قدرت سیاسی است. بعضی‌ها به شباهت‌های این رمان و فیلمی که آیزنشتاین به سفارش استالین ساخت (ایوان مخوف) اشاره کرده‌اند.

در معماری، شیوه امپراتوری استالینیستی (که نوعی نئوکلاسیسیسم به روز شده در سطحی بسیاری بزرگ بود که با هفت آسمان خراش مسکو تداعی می‌شود) جای کانستراکتیویسم دهه ۲۰ را گرفت.

نقش استالین در رابطه با کلیسای ارتدوکس روسیه مورد اختلاف و پیچیده‌است. سرکوب مداوم در دهه ۳۰ کار را تقریباً به انحلال کلیسا رسانده بود. تا ۱۹۳۹ تعداد کلیساهای فعال (که در ۱۹۱۷ حدود ۵۴۰۰۰ بود) به چند صد عدد کاهش یافته بود و ده‌ها هزار کشیش و راهبه دستگیر شده بودند. اما در جنگ جهانی دوم از کلیسا به عنوان سازمانی میهن پرستانه احیا شد. کلیساها مجدداً در زمان خروشچف سرکوب شدند.

پذیرش دولت شوروی و شخص استالین توسط کلیسای ارتدوکس روسیه باعث اختلاف و انشعاب این کلیسا از کلیسای ارتدوکس خارج از این کشور شد که تا امروز نیز پابرجاست.

مذاهب دیگر در اتحاد شوروی همچون کلیسای کاتولیک رومی، باپتیست‌ها، اسلام، بودیسم، یهودیت و غیره نیز دچار مشکلات و سرکوب‌های مشابهی بودند. هزاران راهب و فرد مذهبی دستگیر شدند و صدها کلیسا، کنیسه، مسجد، معبد، و سایر اماکن مذهبی تخریب شدند.

تصفیه و تبعید

تصفیه

نوشتار اصلی: تصفیه کبیر
 
After
After
یکی از سیاست‌های سانسور گرایی که در زمان استالین و در شوروی سابق حاکم بود ایجاد تغییر در تصاویر افرادی بود که توسط استالین به اعدام محکوم شده بودند.

تصویر بالا قبل از دسامبر ۱۹۳۸ (میلادی):از چپ به راست:وروشیلوف ،مولوتوف ،استالین و یژوف هنگام بازدید از آب راه مسکو-ولگا ،تصویر پایین:بعد از سپتامبر ۱۹۳۸ ،یژوف سقوط می‌کند.استالین دستور می‌دهد که یژوف از عکس حذف شود.

استالین به عنوان صدر دفتر سیاسی در اواسط دهه ۳۰ با «تصفیه کبیر» در حزب تقریباً تمام قدرت را در دست خود گرفت. او این کار را به عنوان تلاش برای اخراج اپورتونیست‌ها و ضدانقلابیون توجیه می‌کرد. قربانیان تصفیه معمولاً از حزب اخراج می‌شدند اما مجازات‌های بیشتری از اردوگاه‌های کار اجباری و گولاگ تا محاکمه توسط ان. ک. و. د و اعدام انتظار بسیاری را می‌کشید.

دوره اصلی تصفیه پس از قتل سرگئی کیروف، رهبر محبوب حزب در لنینگراد آغاز شد. کیروف بسیار نزدیک به استالین بود و قتل او حزب بلشویک را تکان داد. استالین، که می‌گویند می‌ترسید خود او قربانی بعدی باشد، شروع به محکم کردن امنیت کرد و مخالفان خود را به «جاسوسی» و «ضدانقلابی» متهم کرد.

محاکمه‌های اصلی که به ریاست آندره ویشینسکی برگزار می‌شد، به «محاکمه‌های مسکو» معروف شدند، اما محاکمه‌های مشابهی در تمام کشور برگزار شد. چهار محاکمه در این مدت از اهمیت خاصی برخوردار است. محاکمه شانزده نفر (آگوست ۱۹۳۶)، محاکمه هفده نفر (ژانویه ۱۹۳۷)، محاکمه مارشال توخاچاوسکی و سایر ژنرال‌های ارتش سرخ (ژوئن ۱۹۳۷) و نهایتاً محاکمه ۲۱ نفر (من‌جمله بوخارین) در مارس ۱۹۳۸.

یکی از نمونه‌های مهم محاکمه توخاچاوسکی به عنوان همکاری با نازی‌ها بود. بعضی معتقدند محاکمه بسیاری از مهم‌ترین رهبران نظامی بعدها در جنگ جهانی دوم و اشغال روسیه توسط آلمان نقشی منفی داشت.

سرکوب بسیاری از انقلابیون و اعضای برجسته حزب باعث شد که لئون تروتسکی اعلام کند رژیم استالین با «رودخانه‌ای از خون» از رژیم لنین جدا است. کسانی مثل سولژنیتسن معتقدند که استالین عقاید خود را از لنین و اعمالی مثل اعدام مخالفان سیاسی در جنگ داخلی روسیه گرفته‌است. قتل تروتسکی در آگوست ۱۹۴۰ در مکزیک (جایی که او از ژانویه ۱۹۳۷ در تبعید زیسته بود) آخرین و مشهورترین مخالف استالین در رهبری قدیمی حزب را نیز از جای برداشت. حالا تنها سه نفر از «بلشویک‌های قدیمی» (دفتر سیاسی زمان لنین) به جا مانده بودند. خود استالین، میخائیل کالینین، و مولوتوف.[نیازمند منبع]

دوران تصفیه مختص به مقامات حزبی نبود و بسیاری به جرم «فعالیت ضد شوروی» و به عنوان «دشمن خلق» دستگیر و محاکمه می‌شدند.

در اواخر تصفیه. دفتر سیاسی نیکولای یژوف، رئیس وقت ان. ک. و. د را برکنار و بعدها اعدام کرد. بعضی تاریخ دانان همچون امی نایت و رابرت کانکوئست معتقدند که این عمل از سوی استالین و برای پاک کردن جرم از نام خود بوده‌است.

ضمن تصفیه تلاش‌های بسیاری برای عوض کردن تاریخ در کتاب‌های درسی شوروی و منابع تبلیغی بود. بسیاری از قربانیان اعدامی از کتاب‌ها و عکس‌ها بیرون گذاشته می‌شدند که گویی هرگز وجود نداشته‌اند. نهایتاً تاریخ انقلاب جوری روایت می‌شد که گویی تنها دو شخصیت داشته‌است. لنین و استالین.

تبعیدها

استالین، بخصوص در زمان جنگ جهانی دوم، دست به تبعیدهای جمعی بزرگی زد که نقشه قومی اتحاد شوروی را عوض کردند.

بیش از یک و نیم میلیون نفر به سیبری و جمهوری‌های آسیای مرکزی تبعید شدند. دلایل رسمی تبعید جدایی طلبی، مقاومت در مقابل دولت شوروی و همکاری با آلمانی‌های اشغال گر عنوان می‌شدند.

گروه‌های قومی ذیل بیش تر از همه قربانی این تبعیدها شدند: اکراینی‌ها، لهستانی‌ها، کره‌ای‌ها، آلمانی‌های ولگا، تاتارهای کریمه، کالمیک‌ها، چچنی‌ها، بالکارها، کاراچایاها، ترک‌های مشکیتی، فنلاندی‌ها، بلغاری‌ها، یونانی‌ها، ارمنی‌ها، لاتویایی‌ها، لیتوانیایی‌ها، استونیایی‌ها و یهودی‌ها. بسیاری از کولاک‌ها نیز به سیبری و آسیای مرکزی تبعید شدند.

در فوریه ۱۹۵۶ نیکیتا خروشچف به محکومیت این تبعیدها پرداخت و آن‌ها را در مخالفت با اصول لنینیستی خواند و اکثر آن‌ها را به جای خود بازگرداند.

اهمیت تاریخی این تبعیدهای دسته جمعی بسیار است و همین امروز نیز اهمیت خاصی برای جنبش‌های جدایی طلب در دولت‌های بالکان، تاتارستان، و چچن دارد.

تعداد قربانیان

تعداد قربانیان پروسه‌هایی که در بالا توضیح داده شد مورد اختلاف بسیار است. در زمان جنگ سرد بسیاری رقم کشته شدگان را تا حدی خیالی مانند ۶۰ میلیون بالا می‌بردند. با سقوط اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ بایگانی اسناد شوروی بالاخره در اختیار عموم قرار گرفت و ارقام متفاوتی انتشار یافت. در این ارقام صحبت از ۸۰۰ هزار اعدامی (سیاسی و غیر سیاسی) در زمان استالین بود که با قربانیان عملی کلکتیوازیسیون و تبعید گولاگ‌ها و غیره به ۳ میلیون نفر می‌رسید.

بهرحال هنوز اختلافات بسیاری در این زمینه موجود است و خط عمومی این است که «رقم دقیقی نمی‌شود داد». این جا به تخمین‌های مختلف اشاره می‌شود.

نویسنده روسی، وادیم ارلیکمان، از کسانی است که کل کشته شدگان را حدود ۹ میلیون نفر می‌داند. ۱٫۵ میلیون نفر اعدام، ۵ میلیون قربانی گولاگ، ۱٫۷ میلیون قربانی تبعید دسته جمعی (از مجموع ۷٫۵ میلیون تبعیدی)، و ۱ میلیون سایر. رابرت کانکوئیست تعداد کل قربانیان را ابتدا ۳۰ میلیون می‌دانست و بعدها ۲۰ میلیون اعلام کرد.

طرفداران استالین نظرات متفاوتی در زمینه تعداد کشته‌ها و همچنین روند عملی محاکمه‌ها و تاریخ تصفیه کبیر دارند.

جنگ جهانی دوم

نوشتار اصلی: جنگ جهانی دوم
نخست وزیر بریتانیا، وینستون چرچیل، رئیس جمهور آمریکا، فرانکلین روزولت و استالین در کنفرانس یالتا

پس از بی نتیجه ماندن مذاکرات شوروی با بریتانیا و فرانسه در مسکو بر سر معاهده‌ای دفاعی، استالین به هیتلر روی آورد و با او پیمانی امضا کرد. او در ۱۹ آگوست ۱۹۳۹ در سخنرانی معروفی رفقایش را آماده این چرخش بزرگ در سیاست شوروی کرد و نهایتاً قرارداد مولوتوف-ریبن تروپ با آلمان نازی امضا شد. ویکتور سووروف، نویسنده جنجالی روسی ساکن انگلستان، مدعی است که استالین در این سخنرانی اعلام کرده که جنگ بهترین موقعیت است که هم دولت‌های غربی و هم آلمان نازی تضعیف شوند و آلمان آماده «شورویزه» شدن می‌شود. سندی بر این ادعا در دست نیست.

با این که معاهده مولوتوف-ریبن تروپ رسماً تنها قول عدم اشغال مقابل بود اما بندی مخفی نیز در آن موجود بود که بر طبق آن اروپای مرکزی به دو منطقه کنترل بین دو قدرت تقسیم می‌شد. قرار بود که اتحاد شوروی بخش شرقی لهستان (که عموماً اکراینی‌ها و بلاروس‌ها در آن زندگی می‌کردند) و لیتوانی و لاتویا و استونی و فنلاند را در اختیار گیرد. بند مخفی دیگر در مورد بساربیا، بخشی از رومانی، بود که قرار بود به شوروی اضافه شود.

در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ آلمان با اشغال لهستان جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. بدین ترتیب استالین تصمیم به دخالت گرفت و در ۱۷ سپتامبر ارتش سرخ شرق لهستان و دولت‌های بالتیک را اشغال کرد.

در نوامبر ۱۹۳۹ استالین نیروها را به مرز فنلاند فرستاد تا جنگی راه بیندازد. جنگ زمستانی بین اتحاد شوروی و فنلاند سخت تر از آن چه استالین فکر می‌کرد از آب در آمد و شوروی تلفات زیادی داد. شوروی در مارس ۱۹۴۰ نهایتاً پیروز شد اما مشکلات و محدودیت‌های ارتش شوروی به بقیه دنیا و خصوصاً آلمان لو رفته بود.

در ۵ مارس ۱۹۴۰ رهبری شوروی حکم به اعدام بیش از ۲۵۷۰۰ فعال «ناسیونالیست و ضدانقلابی» لهستانی در بخش‌هایی از جمهوری‌های اکراین و بلاروس (که از خاک لهستان به شوروی اضافه شده بودند) داد. این به عنوان کشتار کاتین مشهور است.

در ژوئن ۱۹۴۱ هیتلر معاهده مولوتوف-ریبن تروپ را نقض کرد و در عملیات بارباروسا بخشی از خاک اتحاد شوروی را اشغال کرد. استالین گرچه جنگ با آلمان را محتمل می‌دانست اما آماده اشغالی به این سرعت نبود. ویکتور سووروف در این زمینه نیز نظری متفاوت دارد. او مدعی است که استالین از اواخر دهه ۳۰ آماده شده بود و خود تصمیم داشت در تابستان ۱۹۴۱ آلمان را اشغال کند. از این رو سووروف معتقد است حمله هیتلر به نوعی «اقدام پیشگیرانه» بوده‌است. این تئوری مورد قبول ایگور بونیچ، میخائیل ملتویکوف، و ادوارد رادزینسکی بوده‌است اما اکثر تاریخ دانان غربی با آن مخالفند.

ژنرال فدور فون بوخ در خاطراتش می‌گوید که ارتش آلمان (آب ور) کاملاً آماده حمله شوروی علیه نیروهای آلمان در لهستان بوده‌است و این حمله را تا حداکثر ۱۹۴۲ انتظار می‌کشیده‌است. نبرد مرگبار با فاشیسم زندگی ۲۷ میلیون از مردم شوروی را بلعید.

مرگ

استالین در روز پنج مارس ۱۹۵۳ از دنیا رفت که منجر به بروز بحران در دفتر حزب سیاسی و در نهایت به قدرت رسیدن نیکیتا خروشچف شد. دلیل مرگ استالین پس از ۶۰ سال در گزارش ۱۱ صفحه‌ای کالبدشکافی استالین اعلام شد که در این گزارش گفته شده، رهبر شوروی سابق به مرگ طبیعی و بر اثر خفگی در اثر سکته مغزی مرده است. گزارش مرگ وی تا تاریخ مارس ۲۰۱۳ در صندوقخانه آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی و سیاسی روسیه نگهداری می‌شده است و طبق این گزارش، استالین بر اثر مرگ طبیعی از دنیا رفته است. در این گزارش، آمده که سکته‌ای که منجر به مرگ وی شده بود در روز یک مارس ۱۹۵۳ رخ داده بوده است و وی در شب قبل از سکته مواد الکلی مصرف کرده است. کالبدشکافی بر روی جسد رهبر شوروی سابق ،یک روز پس از مرگ وی انجام شد. بر اساس این گزارش، استالین که ۷۴ سال داشت، از فشار خون بسیار و تصلب سرخرگها در مغز و قلب رنج می‌برد و کبد وی بقدری چرب بود که در مرز سیروز قرار داشت. سکته در سمت چپ مغز استالین به همراه خونریزی معده باعث خفگی وی شده بود.[۵]

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 450
موضوع : |
چهارشنبه 27 شهريور 1392 | 01:16

زندگینامه ژنرال اروین رومل سردارمشهور المانی در نبردصحرا

اروین رومل

اروین رومل
Bundesarchiv Bild 146-1973-012-43, Erwin Rommel.jpg
فیلدمارشال رومل
محل تولد هایدن‌هایم, پادشاهی وورتمبرگ
امپراتوری آلمان
تاریخ تولد ۱۵ نوامبر ۱۸۹۱
محل مرگ Herrlingen, آلمان نازی
تاریخ مرگ ۱۴ اکتبر ۱۹۴۴ (۵۲ سال)
لقب روباه صحرا
تابعیت Flag of the German Empire.svg امپراتوری آلمان (تا ۱۹۱۸)
پرچم آلمان جمهوری وایمار (تا ۱۹۳۳)
Flag of the NSDAP (1920–1945).svg آلمان نازی
طول خدمت ۱۹۱۱-۱۹۴۴
درجه Rank insignia of Generalfeldmarschall of the Wehrmacht.svg فیلد مارشال
فرماندهی فرمانده لشکر هفتم زرهی
فرمانده نیروهای محافظ هیتلر فرمانده سپاه آفریقا فرمانده ارتش شمال آفریقا فرمانده ارتش گروه ب
جنگ‌ها جنگ جهانی اول
جنگ جهانی دوم
نشان‌های لیاقت شهسوار صلیب آهنین با برگهای بلوط، [Pour le Mérite]
عملیات‌های مهم نبرد فرانسه ۱۹۴۰، نبردهای شمال آفریقا، فتح طرابلس، العلمین، اورلرد


اروین یوهانسن اوگن رومل (به آلمانی: Erwin Johannes Eugen Rommel)‏ (زاده ۱۵ نوامبر ۱۸۹۱ - درگذشته ۱۴ اکتبر ۱۹۴۴) فرماندهٔ نیروهای آلمانی، ملقب به «روباه صحرا» و از همه مهم‌تر معرف به مارشال مردم و همچنین به رومل ۸۸. وی توانست در دوران جنگ جهانی دوم پیروزی‌های بزرگی در شمال آفریقا و فرانسه به دست آورد. رومل به خاطر بزرگ منشی و رفتار مناسب با زیر دستان، اسیران جنگی و دشنمانش یکی از بزرگترین مارشالهای تاریخ می‌باشد. هنوز هم درس‌های مارشال را در تمام دانشکده و دانشگاه‌های نظامی جهان تدریس می‌کنند.[۱]

اوایل زندگی نوجوانی و جوانی

فیلد مارشال اروین رومل با نام کامل اروین یوهانسن اوگن رومل (۲۴ آبان ماه ۱۲۷۰ - مرگ ۲۲ مهر ۱۳۲۳) در شهر هایدن‌هایم آلمان متولد گردید. جوانی را در شهر هایدن‌هایم در ۴۵ کیلومتری شهر اولم سپری کرد. او پسر مدیر دومین مدرسه پروتسانها در شهر آلن بود. اروین در مورد سالهای کودکیش می‌گوید سالهای زندگی من با سرعت و شادی سپری شد.[نیازمند منبع]

او در هنگامی که فقط ۱۴ سال داشت با کمک یک دوستش یک هواپیمای بدون موتور(گلایدر)ساختند که مسافت بیشتری را طی می‌کرد.[نیازمند منبع] پدر و پدربزرگ او معلم بودند. او به دستور پدر راهی دانشکده نظامی دنزیگ در سال ۱۲۸۹ هجری خورشیدی شد و ۲ سال بعد به درجه استوار نایل آمد.

او در سال ۱۲۹۰ در دانشگاه نظامی با همسر آینده‌اش یعنی خانم لوسی ماریا مولین که در آن زمان هفده سال داشت آشنا شد و در ۵ سال بعد یعنی ۱۲۹۵ با هم ازدواج کردند که حاصل این ازدواج در سال ۱۳۰۶ پسری به نام منفرد رومل بود.[۲]

جنگ جهانی اول

با آغاز جنگ جهانی اول اروین رومل هم به جبهه فرستاده شد و در فرانسه، رومانی، ایتالیا و رشته‌کوه‌های وترمبرگ جنگید. موفق به دریافت سه بار مدال صلیب آهنین درجه اول نائل آمد و یک بار عالی‌ترین مدال آلمان در زمان رایش دوم یعنی مدال Pour le Merritt را دریافت نمود. و این به خاطر جنگیدن در رشته کوه‌های غرب اسلوونی در میدان نبرد ایسون‌زو و پیروزی در میدان نبرد بود. رومل همچنین در رشته کوههای غرب اسلوونی در نبرد لونگارنو ۱۵۰ افسر و ۹۰۰۰ سرباز ایتالیایی را اسیر نموده و ۸۱ دستگاه توپ جنگی به غنیمت گرفت.[نیازمند منبع] همچنین یک بار به دسته پیاده تحت فرماندهی 'فردریک پائولس'، که مانند خودش در جنگ جهانی دوم به شهرت رسید، شتافت و ار را نجات داد. او بر اساس تجربیاتش در این دوره کتاب تاکتیکهای پیاده نظام را نوشت که در فاصله دو جنگ اول و دوم جهانی مورد توجه بسیار قرار گرفت.

در میانه جنگ جهانی اول و دوم

با قبول صلح آلمان با دولت‌های متفق و امضای صلح‌نامه ورسای که یکی از عامل‌های شروع جنگ جهانی بعدی بود آلمان مجبور شد برابر با پیمان‌نامه تعداد نظامیان خود را تا صد هزار نفر کاهش دهد که این برای کشوری به بزرگی آلمان و ارتش کلاسیک آن فاجعه بود. به همین دلیل ارتش آلمان مجبور بود سربازهای خود را اخراج کند و فقط افسران باتجربه و کارآمد را نگه دارد. از آنجایی که رومل دوست داشت به عنوان یک افسر عملیاتی باشد، همانند هم درجه‌داران خود به آموزش کارآموزان در دانشکده‌های نظامی پرداخت. در بین سال‌های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۲ در دانشکده نظامی درسدن و بین سال‌های ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۷ در پوتسدام شروع به تدریس و آموزش جوانان آلمانی نمود. در همین سال‌ها رومل کتاب خود را با نام وقتی پیاده نظام حرکت می‌کند را نوشت که نوع آوری در نوشته‌ها و کتاب‌های نظامی آن زمان به حساب می‌آمد و در حال حاضر نیز مورد استفاده دانشگاه‌های معتبر نظامی دنیا است. خواندن کتاب مذکور سبب آشنایی هیتلر و رومل بوده‌است.[۳] اولین برخورد هیتلر و رومل زمانی بود که رومل مسوول حفظ نظم در یکی از بازدیدهای رسمی هیتلر بعنوان صدراعظم آلمان شد. وی در ادامه کتاب اولش کتاب نقش تانک در حمله را نوشت. در این زمان رومل سرهنگ بود.

آغاز جنگ جهانی دوم

با آغاز جنگ جهانی دوم و حمله آلمان به لهستان و فتح ورشو پایتخت لهستان رومل از لهستان به برلین بازگشت و فرمانده قرارگاه ستاد فرماندهی کل شد، در این سمت او با سران نازی و فرماندهای عالیرتبه ارتش آلمان ارتباط روزانه داشت و از نزدیک ارزش و کارایی واحدهای زرهی جدید معروف به پانزر را در حمله به لهستان مشاهده کرد.[نیازمند منبع]

پیشروی به سوی فرانسه

قبل از شروع نبرد فرانسه رومل با استفاده از نزدیکیش به هیتلر به جای ژنرال اشتومه به فرماندهی لشکر هفتم زرهی منصوب گردید، لشکری که تحت فرماندهی او در نبرد فرانسه به لشکر اشباح معروف گردید. در ۲۰ اردیبهشت سال ۱۳۱۹ (1940م) لشکر زرهی هفتم آلمان بعنوان بخشی از سپاه پانزدهم به فرماندهی ژنرال هوت تا بلژیک پیش رفته بودند ولی در خاک بلژیک با مقاومت ارتش بلژیک مواجه شدند. وقتی به رودخانه موز نزدیک دایانت رسیده بودند پلها توسط بلژیکی‌ها برای کند کردن حرکت لشکر آلمان نابود شده بود و هر کس می‌خواست پیش برود با تک تیر اندازان و بمباران توپخانه‌های بلژیکی روبرو می‌شد در چنین زمانی ارتش آلمان نیاز به نارنجک‌های دودزا برای پنهان ماندن و حمله سریع احتیاج داشت. این مشکل توسط رومل حل شد بدین ترتیب که از مشعل خانه‌ها استفاده شد و به هر تعداد توانسته بودند مشعل جمع‌آوری کردند و بعد از ایجاد دود غلیظ با استفاده از پل‌های پلاستیکی و سبک و قایق تانک‌ها را از رودخانه موز عبور دادند و بدین ترتیب توانستند و درون خاک بلژیک پیش روند. در مراحل بعدی جنگ بارها و بارها رومل مهارت خود را در استفاده از استتار برای فریب دشمن و پنهان کردن تحرکاتش استفاده کرد. لشکر هفتم به پیشروی برق آسای خودش در خاک بلژیک و فرانسه ادامه داد و شهر کامبری و بندر شربورگ را تصرف کرد. تاکتیک رومل در حمله برق آسا به جلو و ترساندن دشمن بارها و بارها باعث موفقیتش شد. اما به این معنی بود که واحدهای پشتیبانش و لشکرهای مستقر در جناحهایش مجبور بودند مراکز مقاومتی را که او در پیشرویش دور زده بود پاکسازی کنند.

نبرد شمال آفریقا

در ۱۲ فوریه ۱۹۴۱، اروین رومل وارد لیبی شد تا فرماندهی سربازانی را که برای تقویت متحدین ایتالیایی آلمان فرستاده شده بودند بر عهده گیرد. واحدهای آلمانی به سرعت گسترش یافته و به شکل یک سپاه در آمدند و به "سپاه آلمان در آفریقاًیا Deutsches Afrikakorps شهرت پیدا کردند.

در ۲۴ مارس ۱۹۴۱، رومل حمله‌ای ترتیب داد و با دور زدن توبروک، در ۱۴ آوریل به مرز مصر رسید. در آنجا نیروهای بریتانیایی متخاصم و متحدان آلمانی- ایتالیایی تا نوامبر ۱۹۴۱ در بن بست قرار گرفتند. ارتش هشتم بریتانیا (شامل سربازانی از انگلیس، استرالیا، هند، آفریقای جنوبی، نیوزلند و فرانسه آزاد) - که از نو سازمان یافته بود- با بهره گیری از تغییر مسیر منابع مادی و انسانی از افریقای شمالی به جبهه شرق در اروپا در تابستان و پاییز، طی عملیات معروف به «جنگجوی صلیبی» به مواضع رومل حمله کرد. بریتانیایی‌ها بعد از شکست‌های زودهنگام، ارتش‌های محور را به لیبی عقب راندند، پادگان واقع در توبروک(طبرق) را آزاد کردند و رومل را مجبور کردند تا در ۶ ژانویه ۱۹۴۲ به العقیله (در مرز استانهای لیبیایی سیرنایکا و تریپولیتانیا) عقب نشینی کند. توانایی آلمانی‌ها در انتقال منابع به آفریقای شمالی بعد از تثبیت کردن جبهه شرقی در ژانویه ۱۹۴۲ و تغییر مسیر منابع بریتانیا برای مقابله با تهدید نیروهای ژاپنی در اقیانوس آرام بعد از ۷ دسامبر ۱۹۴۱، به رومل این امکان را داد تا حمله دیگری را در ۲۱ ژانویه آغاز کند. طی دو هفته، سربازان محور به الغزاله در غرب توبروک رسیدند. در ۲۶ ماه مه ۱۹۴۲، سربازان آلمانی و ایتالیایی دست به حمله دیگری به نام "ونیزیاً زدند و توانستند توبروک را محاصره و نیروهای متفقین را به مرز مصر عقب برانند. در ۲۱ ژوئن، توبروک سقوط کرد و نیروهای رومل بریتانیایی‌ها را تا مصر دنبال کردند. هیتلر برای قدردانی از او به وی درجه فیلد مارشالی داد.

فیلد مارشال اروین رومل تنها رهبر نظامی در جنگ جهانی دوم بود که نه تنها ایده‌آل افراد زیر امرش بود بلکه شدیداً مورد ستایش دشمنانش نیز بود، وینستون چرچیل از او به عنوان ژنرالی بزرگ چنین یاد کرد: «تحرک و جرات او در شمال آفریقا، فجایع هولناکی را بر ما وارد کرد.» لیدل هارت از او به عنوان یک نابغه نظامی یاد کرد که در شمال آفریقا به عنوان قهرمانی برای سربازان ارتش بریتانیا که با او می‌جنگیدند در آمده بود. او اضافه می‌کند در طول قرنها تاریخ جنگ در مقایسه با وی تنها ناپلئون چنین تاثیری بر روی وی داشته‌است.

لقب روباه صحرا که مبلغینش به وی داده بودند، نه به خاطر تحقیر، بلکه در ستایش زیرکی، سرعت عمل و قدرت تصمیم گیری آنی او بود. گزارش‌ها و شرح شجاعتهای حماسی رومل در جنگیدن، جهانی شده بود. با وجود عقب نشینی‌های تاکتیکی که او گاهی انجام می‌داد، او ارتش هشتم متفقین را مداوم به سوی شرق عقب میراند. شهرت او چنان به اوج رسید که یک فرمانده بریتانیایی لازم دید تا به سربازانش گوشزد نماید که: «رومل نه جادوگر است و نه یک سوپر من». در نبوغ نظامی و استثنایی بودن رومل همین بس که ژنرال مونتگومری فرمانده ارتش هشتم متفقین در مورد او گفته بود: «بزرگترین افتخار دوران نظامی بودنم این است که، هم رزم من مارشال رومل بود.»

در ژوئیه ۱۹۴۲، بریتانیایی‌ها نیروهای محور را در العلمین متوقف کردند. به رغم موفقیت بریتانیایی‌ها در متوقف کردن رومل، نخست وزیر بریتانیا، وینستون چرچیل فرماندهان نظامی ارشد خود در خاورمیانه را تغییر داد و ژنرال سر هارولد الکساندر را به عنوان فرمانده کل نیروهای بریتانیایی در خاورمیانه و سرتیپ سر برنارد ال. مونتگومری را به عنوان فرمانده ارتش هشتم منصوب کرد.

در ۳۰ اوت ۱۹۴۲، محور آخرین حمله خود در صحرای غرب را انجام دادند. در ۳ سپتامبر، بریتانیایی‌ها واحدهای محور را در نبرد علم الهلفا - درست در جنوب العلمین- متوقف کردند. مونتگومری بعد از جمع‌آوری سربازان و تجهیزات - از جمله تانک‌های جدید آمریکایی- در ۲۳ اکتبر ۱۹۴۲ به نیروهای رومل در العلمین حمله کرد. ده روز بعد، نیروهای محور مجبور به عقب نشینی شدند. نبرد العلمین جایی است مسیر جنگ جهانی دوم بر می‌گردد متفقین از نیرویی مدافع به نیرویی مهاجم تبدیل می‌شوند. (در اصطلاح نظامی از حالت پدافند به آفند در آمدند) البته باید گفت رومل فقط به خاطر ضعف تدارکاتی شکست خورد و نه ضعف تاکتیتکی و فرماندهی.

رومل به امید حفظ نیروهای رزمنده خود برای نبرد در یک موقعیت استراتژیک بهتر، به سرعت به لیبی عقب نشینی کرد و در ۲۳ ژانویه ۱۹۴۳ تریپولی پایتخت لیبی را ترک کرد و یک هفته بعد به مرز تونس رسید.۴

نرماندی

بعد از اتمام نبرد در شمال آفریقا هیتلر رومل را ابتدا بعنوان بازرس نظامی ارتش آلمان در حوزه مدیترانه منصوب کرد و به ایتالیا فرستاد. دشمنی بین رومل و فرماندهان ایتالیایی باعث شد تا رومل از جبهه جنوب به فرانسه منتقل شود و مسوول ساختن دیوار دفاع ساحلی معروف به دیوار آتلانتیک بشود، او بعد از مدتی به فرماندهی ارتش گروه ب در فرانسه منصوب شد. هدف او مقابله با حمله متفقین به فرانسه بود. او در این سمت تحت فرماندهی مارشال فون روندشتدت فرمانده کل جبهه غرب قرار داشت.

قوای متفقین تصمیم گرفت که تهاجم سراسری خود در جبهه نرماندی را در بامداد روز ششم ژوئن ۱۹۴۴ که هوا تا حدی مه‌آلود بوده و آلمان‌ها قدرت دیدشان بر سطح دریا بسیار اندک است انجام دهند.

روز حمله را با نام رمز«D-Day»، (روز- دی) نامیدند.

فرماندهی دفاع از دیوار آتلانتیک برعهده دو نفر مارشال آلمانی بود. در بخش منتهی به سواحلی که به شهر «کان» ختم می‌شد، مارشال رومل (Rommel) و در منطقه‌ای که به بندر شربورگ ختم می‌شد، مارشال «روندشتدت» (Rundstdt) دفاع از ساحل فرانسه را برعهده گرفت.

عملیات هجوم به نرماندی به وسیله ۱۶ هزار هواپیما که پنج هزار فروند آن شکاری و سه هزار و ۵۰۰ فروند آن بمب‌افکن سنگین و بقیه از انواع هواپیماهای دیگر بودند، آغاز شد و همچنین شش هزار کشتی سربازبر به غیر از تانکهای شناور (آمفی‌بیوس)، ۱۶۲۱ رزمناو و ناوشکن و ۱۵۰۰ کشتی اژدرافکن و مین جمعکن از بامداد ششم ژوئن عملیات جنگی بر ضد دیوار آتلانتیک و سپس پیاده شدن قوای متفق را آغاز کردند.

چرچیل، نخست‌وزیر انگلستان در خاطرات خود می‌نویسد: در مرحله اول عملیات که در بامداد ششم ژوئن انجام شد، پنج هزار و ۲۰۰ تن مواد منفجره به وسیله کشتی‌های متفقین روی آشیانه‌های بتونی ریخته شد و به موازات آن ۱۴ هزار و ۹۰۰ بار پرواز بمب‌افکن‌های سنگین بر فراز دیوار و پشت خطوط تدارکاتی موجود انجام شد. دشمن یعنی آلمان به حدی غافلگیر شد که نتوانست بیش از یکصد بار پرواز جنگی بر فراز کشتی‌های ما انجام دهد. هواپیماهای آمریکایی در دسته‌های یکصد فروندی، خطوط دفاعی و تدارکاتی آلمان را در فرانسه و خاک اصلی آلمان به صورت مداوم بمباران کردند به نحوی که خط دفاعی آتلانتیک در چند نقطه دچار شکاف شد و نیروهای آمریکایی و انگلیسی به پشت دیوار بتونی رخنه کردند.

در جریان یکی از این عملیات هوایی اتومبیل مارشال رومل مورد حمله هوایی قرار گرفت و زخمی شد ولی به سرعت او را معالجه کردند به طوری که توانست به اتفاق مارشال «روندشتدت» به برلین نزد هیتلر برود و از او خواست قوای آلمان قبل از نابودی کامل برای دفاع از میهن آلمان عقب‌نشینی کند تا در نبرد آینده توفیقی به دست آید.

هیتلر، اکیداً با عقب‌نشینی مخالفت کرد ولی مارشال رومل در جواب مارشال کایتل (Keitel) که گفت پس باید چه کنیم، با عصبانیت گفت که احمق‌ها، صلح!(تصحیح: این جمله معروف از فیلد مارشال روندشتت است که باعث عزل او از مقامش شد. این موضوع در کتاب "ظهور و سقوط رایش سوم" اثر شایرر به تفصیل آورده شده‌است)

پس از شکاف دیوار آتلانتیک روزانه ۲۵ هزار سرباز متفق وارد فرانسه می‌شد. در ۱۹ ژوئن تمام شبه‌جزیره «کوتانتین» سقوط کرد و در ۲۷ ژوئن بندر شربورگ به دست متفقین افتاد و سپس کاملاً دیوار آتلانتیک سقوط کرد.

هیتلر بعد از این شکست در ژوئیه ۱۹۴۴ مارشال فون کلوکه (Von Kluge) را به فرماندهی نیروهای آلمان در فرانسه منصوب کرد و مارشال «رومل» و «روندشتدت» به برلین احضار شدند. این در حالی بود که هواپیماهای متفقین خاک اصلی آلمان را به شدت بمباران می‌کردند و پاریس به زودی فتح شد و راه برای پیاده‌نظام متفقین به داخل آلمان باز شد.

پایان کار

در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ «کلاوس ون اشتافنبرگ» (Von Stauffenberg) که یکی از افسران زیردست رومل در آفریقا بود و در شمال آفریقا چشم چپ، دست راست و دو انگشت از دست دیگرش را از دست داده بود، بمبی را در جلسه توجیهی صبحگاهی هیتلر منفجر کرد. هیتلر از این واقعه با جراحات مختصری جان سالم بدر برد. گرچه رومل در جریان اقدامات توطئه گران نبود و از انفجار بمب ابراز تاسف کرد، اما رییس ستاد او ژنرال اشپایدل از همدستان اشتافنبرگ بود و اعلام کرد که رومل در جریان دسیسه قرار داشته بود[نیازمند منبع]. یک دادگاه نظامی مرکب از سه ژنرال ارتش آلمان غیاباً رومل را محاکمه و محکوم به خیانت کرد.

حمایت افراد عمده ارتش آلمان از کودتا اهمیت بالایی برای کودتاچیان داشت. محبوبیت رومل در بین مردم آلمان و رده نظامی بالای او در ارتش آلمان (فیلد مارشالی) کودتاچیان را به جلب حمایت او مایل کرده بود. رومل مخالف قتل هیتلر بود اما اعتقاد داشت که برای نجات آلمان باید او را دستگیر و محاکمه کرد. نهایتاًٌ رومل موافقت کرده بود که در صورت کودتا در برلین از کودتاچیان حمایت کند و گفته بود که "کودتاچیان برلین می‌توانند روی او حساب کنند." کلنل ون هوفاکر (von Hofacker) که از عوامل دستگیر شده کودتا بود، زیر شکنجه به این حرف رومل اشاره کرده بود و این جمله شدیداً باعث عصبانی شدن هیتلر شده بود و منجر شده بود که هیتلر تصمیم به قتل رومل بگیرد. [۴]

خودکشی

از آنجا که رومل از افسران محبوب و معتبر ارتش آلمان بود، محاکمه او به اتهام خیانت می‌توانست به ضرر هیتلر تمام شود. از این رو هیتلر ترجیح می‌داد که او در سکوت خودکشی کند و مرگ او به دلیل بیماری ناشی از جراحات جنگی اعلام شود. [۵] روز ۱۴ اکتبر سال ۱۹۴۴ دو ژنرال آلمانی، ژنرال اشتودنت فرمانده آجودانی کل ستاد کل و یک افسر دیگر، به نمایندگی از هیتلر با رومل ملاقات کردند. آنها به او اطلاع دادند که او متهم به خیانت است، اتهامی که او با گفتن یک "البته" این اتهام را تایید کرد. اشتودنت به او اطلاع داد که او دو گزینه دارد یا محاکمه نظامی را بپذیرد و یا در قبال تضمین امنیت خانواده‌اش و حفظ افتخارات نظامیش تن به خودکشی بدهد. رومل خودکشی را برگزید. بعد از خداحافظی با همسر و پسرش به همراه دو ژنرال و یک راننده خانه‌اش را ترک کرد و در جنگل مجاور منزلش یک کپسول سیانور را بلعید و به زندگیش خاتمه داد. او پنجاه و دو سال عمر کرده بود.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 467
موضوع : |
سه شنبه 26 شهريور 1392 | 01:39

نبرد سرنوشت ساز هخامنشیان:گوگامل

نبرد گوگمل

Batalla de Gaugamela (M.A.N. Inv.1980-60-1) 04.jpg

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (۳۳۱ پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی.

پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهٔ گنجینه‌ها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهٔ پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد نبرد گوگمل (۳۳۱ پ.م.) آخرین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل احتمالاً واقع در نزدیکی اربیل امروزی.

اسکندر پس از پیروزی در نبرد ایسوس (۳۳۳ پ.م.) عازم مصر شد سپس به عزم تعقیب داریوش سوم و تسخیر ایران از مصر به سوریه بازگشت و از فرات و دجله گذشت و در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی با سپاه داریوش سوم روبه رو گردید. داریوش از گوگمل بسوی همدان رفت. اسکندر نیز بجانب ایران رهسپار شده و شهرهای بابل و شوش را بسبب خیانت حکمرانان آنها بی هیچ رنجی گرفت و خزاین و نفایس بسیاری به چنگ آورد و عازم پارس و تخت جمشید شد.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 443
موضوع : |
سه شنبه 26 شهريور 1392 | 01:36

نبرد سرنوشت ساز برلین

نبرد برلین

نبرد برلین
بخشی از جبهه شرقی جنگ جهانی دوم
Bundesarchiv Bild 183-R77767, Berlin, Rotarmisten Unter den Linden.jpg
سربازان شوروی پرچم این کشور را روی بالکن هتل آلدون در برلین به اهتزاز در آورده‌اند.
زمان ۱۶ آوریل ۱۹۴۵ تا ۲ می ۱۹۴۵ میلادی
(۲۷ فروردین ۱۳۲۴ تا ۱۲ اردیبهشت ۱۳۲۴)
مکان برلین، آلمان
نتیجه پیروزی قاطع شوروی
جنگندگان
پرچم اتحاد جماهیر شوروی شوروی
پرچم لهستان لهستان

پرچم آلمان نازی آلمان
فرماندهان
ارتش اول بلاروس:
پرچم اتحاد جماهیر شوروی گئورگی ژوکوف
ارتش دوم بلاروس:
پرچم اتحاد جماهیر شوروی کنستانتین روکوسوفسکی
ارتش اول اکراین:
پرچم اتحاد جماهیر شوروی ایوان کُنِف
پرچم اتحاد جماهیر شوروی واسیلی چویکُف
ارتش ویستولا:
پرچم آلمان نازی گوتارد هاینریکی
پرچم آلمان نازی کورت فون تیپلزکرچWhite flag icon.svg
ارتش مرکزی:
پرچم آلمان نازی فردیناند شورنر
دفاع از برلین:
پرچم آلمان نازی هلموت ریمان
سپس
پرچم آلمان نازی هلموت ویدلینگWhite flag icon.svg
نیروها
۲,۵۰۰,۰۰۰ سرباز
۶,۲۵۰ دستگاه تانک
۷,۵۰۰ فروند هواپیما
۴۱,۶۰۰ عراده توپ[۱][۲]
۷۶۶,۷۵۰ سرباز
۱,۵۱۹ دستگاه ماشین زرهی[۳]
۲,۲۲۴ فروند هواپیما[۴]
۹,۳۰۳ عراده توپ
تلفات
کشته‌شدگان نظامی
۸۱,۰۰۰ کشته یا مفقود
۲۸۰,۲۵۱ بیمار یا مجروح
کل تلفات: ۳۶۱,۳۶۷ نفر
۱,۹۹۷ دستگاه تانک
۲,۱۰۸ عراده توپ
۹۱۷ فروند هواپیما
آمار اولیه شوروی
۴۵۸,۰۸۰ کشته
۴۷۹,۲۹۸ اسیر
کل تلفات ۹۳۷,۳۷۸ نفر
آمار آلمان
۱۰۰,۰۰۰ کشته
شهروندان عادی ۲۲,۰۰۰ نفر

نبرد برلین آخرین تهاجم بزرگ در جبهه اروپایی جنگ جهانی دوم بود و این عملیات استراتژیک به عهده ارتش شوروی گذاشته شده بود. در روز ۱۶ ژانویه ۱۹۴۵ ارتش سرخ در نتیجه عملیات ویستولا-اودر (به انگلیسی: Vistula-oder)‏ به جبهه آلمان هجوم برد و در جبهه‌های پروس شرقی، سایلژای شمالی و جنوبی، پومرانیای شرقی با سرعت زیاد ۳۰-۴۰ کیلومتر در روز به سوی غرب پیش میرفت که به فاصله ۶۰ کیلومتر از شرق برلین در امتداد رودخانه اودر موقتاً توقف کرد. در طول نبرد، دو جبهه شوروی از جنوب و شرق به برلین حمله کردند در حالیکه بخش سوم ارتش شوروی در حال قلع و قمع نیروهای آلمانی در شرق برلین بود. نبرد در برلین از اواخر روز ۲۰ آوریل ۱۹۴۵ تا صبح ۲ می ادامه داشت که یکی از خونبارترین نبردهای تاریخ بشمار میرود.

اولین تدارکات دفاعی در دامنه‌های برلین در ۲۰ مارس شروع شد، هنگامی که فرمانده تازه منصوب ارتش ویستولا ژنرال گوتارد هاینریکی بدرستی حدس زد که فشار اصلی ارتش شوروی در اطراف رودخانه اودر خواهد بود. قبل از شروع نبرد در برلین، ارتش شوروی موفق شد با پیروزی در نبردهای کوچکتر رخ داده در ارتفاعات سیلو (به انگلیسی: the Seelow Heights)‏ و هالب (به انگلیسی: Halbe)‏، برلین را محاصره کند. در ۲۰ آوریل ۱۹۴۵ در حالیکه لشکر اول اوکراین به فرماندهی ایوان کُنف از سمت شمال به آخرین بازمانده‌های لشکر مرکزی آلمان فشار می آورد، ارتش اول بلاروس هم به فرماندهی مارشال گئورگی ژوکوف (به انگلیسی: Georgy Zhukov)‏ شروع به گلوله باران مرکز برلین کرد. نیروهای دفاعی آلمان که اکثراً توسط هلموت ویدلینگ (به انگلیسی: Helmuth Weidling)‏ فرماندهی میشدند متشکل از چند لشکر تضعیف شده، بدون تجهیزات کافی و بی نظم ورماخت (به انگلیسی: Wehrmacht)‏ و وافن اس اس (به آلمانی: Waffen SS)‏ وهمچنین تعدادی از نیروهای مردمی (به آلمانی: Volkssturm)‏ و جوانان هیتلری (به آلمانی: Hitler-Jugend)‏ بود. در طی چند روز بعد، نیروهای شوروی با سرعت به سمت مرکز شهر پیشروی میکردند و در نهایت در ۳۰ آوریل بعد از درگیری شدید، ساختمان رایشستاگ (به آلمانی: Reichstag)‏ را تسخیر کردند.

قبل از پایان جنگ آدولف هیتلر پیشوای آلمان و تعداد زیادی از پیروانش دست به خودکشی زدند. مدافعان شهر نهایتاً در ۲ می تسلیم شدند. هر چند در حالی نبرد در شمال غربی، غرب و جنوب غرب شهر تا روز ۸ می یعنی روز پایانی جنگ در اروپا ادامه داشت که یگان‌های آلمانی سعی میکردند با پیشروی به سمت غرب بجای تسلیم شدن به نیروهای شوروی، تسلیم متفقین غربی شوند.

پیش زمینه

ارتش سرخ در روز ۱۲ ژانویه ۱۹۴۵ عملیات ویستولا-اودر را از ورشو و در طول رودخانه نارف آغاز کرد که ۳ روز به درازا کشید و شامل جبهه‌ای وسیع میشد که ۴ لشکر روس در آن شرکت داشتند.[۵] در روز چهارم ارتش سرخ بر نیروهای آلمانی غلبه کرد و با سرعت ۳۰-۴۰ کیلومتر در روز پیشروی به سمت غرب، پروس شرقی، دانزیگ (به انگلیسی: Danzig)‏ و پوزنان (به انگلیسی: Poznań)‏ را تصرف کرد و در ۶۰ کیلومتری برلین در طول رودخانه اودر تشکیل یک خط داد.[۶] ارتش تازه تشکیل ویستولا به دستور هاینریش هیملر (به انگلیسی: Heinrich Himmler)‏ سعی در ضد حمله داشت که این اقدام در تاریخ ۲۴ فوریه با شکست روبرو شد. بعد از آن ارتش سرخ به سمت پومرانیا (به انگلیسی: Pomerania)‏ پیش رفت و کرانه سمت راست رودخانه اودر را پاکسازی کرد و به سایلژا (به انگلیسی: Silesia)‏ رسید. در جنوب بوداپست در محاصره بود. سه تلاش آلمان‌ها برای پایتخت محاصره شده مجارستان با شکست مواجه شد و بوداپست در ۱۳ فوریه بدست نیروهای شوروی افتاد. آدولف هیتلر اصرار داشت برای پس گرفتن مثلث درائو-دانوب (به انگلیسی: Drau-Danube)‏ باید یک ضدحمله انجام شود. هدف ضدحمله بدست آوردن ناحیه نفتی ناگیکانیزسا (به انگلیسی: Nagykanizsa)‏ و بازپس‌گیری رودخانه دانوب برای عملیات‌های بعدی بود. به نیروهای فرسوده آلمانی وظیفه‌ای غیرممکن سپرده شده بود. تا ۱۶ مارس، عملیات لیک بالاتون آلمان‌ها شکست خورده بود و نیروهای ارتش سرخ ظرف ۲۴ ساعت تمام مناطقی که آلمان‌ها در مدت ۱۰ روز بدست آورده بودند را پس گرفتند. در ۳۰ مارس روس‌ها وارد اتریش شدند و طی عملیات وین موفق شدند در روز ۱۳ آوریل این شهر را تصرف کنند. بین ماه‌های ژوئن تا سپتامبر ۱۹۴۵ ورماخت بیش از ۱ میلیون نفر از نیروهایش را از دست داده بود و فاقد سوخت و مهمات لازم برای فعالیت موثر بود. در روز ۱۲ آوریل، آدولف هیتلر که تصمیم گرفته بود برخلاف نظر مشاورانش در شهر بماند خبر فوت فرانکلین روزولت (به انگلیسی: Franklin D. Roosevelt)‏ رئیس جمهور آمریکا را شنید که باعث شد این امید به اشتباه در او قوت بگیرد که مرگ روزولت باعث ایجاد اختلاف بین متفقین خواهد شد و برلین در آخرین لحظه نجات پیدا خواهد کرد، همانگونه که در سال ۱۷۶۲ پیش آمده بود (مراجعه کنید به معجزه برندنبورگ).

متفقین غربی طرحی برای تصرف شهر توسط یک عملیات زمینی در نظر نداشتند. ژنرال آمریکایی دوایت آیزنهاور (به انگلیسی: Dwight D. Eisenhower)‏ تمایلش برای شتاب به سمت برلین را از دست داده بود و نیازی نمی‌دید برای حمله به شهری که پس از جنگ در شعاع نفوذ شوروی خواهد بود به نیروهایش تلفات وارد کند. ژنرال آیزنهاور پیشبینی می‌کرد که در صورت هجوم همزمان هر دو ارتش شوروی و آمریکا به برلین، دو نیروی متفق در موارد خیلی زیادی به اشتباه به سمت هم شلیک خواهند کرد. سهم عمده متفقین غربی در این نبرد، بمباران استراتژیک برلین در سال ۱۹۴۵ بود. در طی این سال نیروی هوایی ایالات متحده تعدادی حمله هوایی بسیار وسیع روزانه به برلین انجام داد و هواپیماهای نیروی هوایی بریتانیا هم برای ۳۶ شب متوالی پایتخت آلمان را هدف بمب‌هایشان قرار دادند، که این حمله‌ها تا شب ۲۰ آوریل ۱۹۴۵ درست قبل از ورود نیروهای شوروی به شهر ادامه داشت.

تمهیدات

حمله شوروی به مرکز آلمان (که بعدها جزیی از آلمان شرقی شد) دو هدف را دنبال می‌کرد. استالین که باور نداشت متفقین غربی مناطق اشغال شده توسط خود را به شوروی تحویل دهند دست به تهاجمی وسیع زد و با سرعت زیادی به سمت غرب تاخت که تا آنجا که امکان دارد فضای کمتری در اختیار متفقین غربی قرار دهد. ولی با این حال هدف اصلی تصرف برلین بود. این دو هدف مکمل یکدیگر بودند، زیرا تصرف مناطق در صورت تسخیر نشدن برلین نمی‌توانست با سرعت پیش برود. مورد دیگر نیز این بود که تصرف برلین خود به تنهایی شامل مزایای مهمی بود که، آدولف هیتلر و برنامه بمب هسته‌ای آلمان از آن جمله بودند. در ۶ مارس، هیتلر ژنرال هلموت ریمان (به انگلیسی: Helmuth Reymann)‏ را بعنوان فرمانده دفاع از برلین جایگزین ژنرال برونو ریتر فون هونزچیلد (به انگلیسی: Bruno Ritter von Hauenschild)‏ کرد.

نیروهای ارتش سرخ و ارتش اول لهستان در حال حرکت به سمت برلین

در ۲۰ مارس ژنرال گوتارد هاینریکی (به انگلیسی: Gotthard Heinrici)‏ بعنوان فرمانده ارتش ویستولا جانشین هاینریش هیملر شد. هاینریکی که یکی از بهترین تاکتیک‌دانان ارتش آلمان بود بسرعت شروع به اعمال طرح‌های دفاعی کرد. هاینریکی بدرستی تشخیص داد که بیشتر فشار شوروی در سمت مخالف رودخانه اودر و در امتداد اتوبان اصلی غرب به شرق خواهد بود. وی تصمیم گرفت با چیزی بیشتر از چند زد و خورد جزئی از کرانه رودخانه اودر دفاع نکند. بجای آن، هاینریکی دستور داد تا مهندسین، ارتفاعات سیلو که بر رودخانه اودر مسلط بود را تقویت و در آنجا استحکاماتی دایر کنند. این مکان در ۱۷ کیلومتری غرب اودر و ۹۰ کیلومتری شرق برلین قرار داشت. هاینریکی فشردگی خطوط دفاعی در مکان‌های دیگر را کاهش داد تا نیروهای بیشتری برای دفاع از ارتفاعات داشته باشد. مهندسین آلمانی دشت سیلابی حاشیه رودخانه را، که همان زمان هم بدلیل آب شدن برف‌ها اشباع شده بود، با سرازیر کردن آب مخزنی در بالادست تبدیل به باتلاق کردند. ضمناً مهندسین سه سری برجک دفاعی هم ساختند که از عقب به دامنه‌های برلین می‌رسیدند که خطوط دفاعی آن (خطوط ووتان (به انگلیسی: Wotan)‏) شامل خندق‌های ضدتانک، برجک‌های توپ‌های ضدتانک و شبکه‌ای وسیع از کانال‌ها و سنگرها می‌شد. در ۹ آوریل، کونیگزبرگ (به انگلیسی: Königsberg)‏ در پروس شرقی، بعد از یک مقاومت طولانی بالاخره به دست ارتش سرخ افتاد. این مسئله باعث آزاد شدن ارتش دوم بلاروس به فرماندهی مارشال روکوسوفسکی (به انگلیسی: Rokossovsky)‏ برای حرکت به سمت غرب و رسیدن به شرق رودخانه اودر شد. مارشال گئورگی ژوکوف هم ارتش اول بلاروس را که در منطقه جنوب از فرانکفورت تا دریای بالتیک گسترده شده بود در مقابل ارتفاعات سیلو مستقر کرد. ارتش دوم بلاروس در شمال ارتفاعات سیلو و در مکانی که پیش از آن محل استقرار ارتش اول بلاروس بود مستقر شد. در حین این نقل وانتقالات، باقی‌مانده نیروهای ارتش شماره ۲ آلمان به فرماندهی ژنرال دیتریش فون ساکن که در مکان کوچکی در نزدیکی دانزیگ گرفتار شده بودند، از حفره‌های ایجاد شده در خطوط روس‌ها استفاده کردند و به درون دلتای ویستولا گریختند. در جنوب، مارشال کُنِف، اکثر لشکر اول اوکراین را از سیلژای شمالی به سمت شمال شرق و رودخانه نیسه منتقل کرد. سه ارتش شوروی که جمعاً شامل ۲/۵ میلیون سرباز (۷۸,۵۶۶ سرباز از ارتش اول لهستان)، ۶,۲۵۰ دستگاه تانک، ۷,۵۰۰ فروند هواپیما، ۴۱,۶۰۰ عراده توپ و خمپاره‌انداز، ۳,۲۵۵ دستگاه راکت‌انداز کاتیوشا و ۹۵,۳۸۳ دستگاه خودرو می‌شد که بسیاری از آنها ساخت آمریکا بودند.

نبرد اودر-نیسه

نوشتار اصلی: نبرد اودر-نیسه
توپ‍خانه ارتش شوروی درحال گلوله‌باران مواضع نیروهای آلمانی طی نبرد ارتفاعات سیلو

بخشی که عمده‌ترین بخش عملیات تهاجمی در آن صورت گرفت ارتفاعات سیلو بود که آخرین خط دفاعی اصلی خارج از برلین بشمار می‌رفت. نبرد ارتفاعات سیلو که طی ۴ روز از ۱۶ تا ۱۹ آوریل صورت گرفت یکی از آخرین نبردهای از پیش تعیین شده جنگ جهانی دوم بود که در آن تقریباً یک میلیون سرباز و بیش از ۲۰,۰۰۰ تانک و توپ ارتش سرخ برای عبور از «دروازه برلین» که توسط حدود ۱۰۰,۰۰۰ سرباز آلمانی و ۱,۲۰۰ تانک و توپ از آن دفاع می‌شد، گرد هم آورده شده بودند. نیروهای شوروی تحت فرماندهی ژوکوف در حالی برای شکستن خطوط آلمان‌ها متحمل ۳۰,۰۰۰ تلفات شدند که نیروهای آلمانی ۱۲,۰۰۰ نفر کشته دادند.
در روز چهارم یعنی ۱۹ آوریل، ارتش اول بلاروس آخرین خط دفاعی ارتفاعات سیلو را درهم شکست و در نتیجه چیزی بجز نیروهای از هم گسیخته آلمانی بین آنها و برلین وجود نداشت. نیروهای لشکر اول اوکراین هم که در روز قبل از آن فورست را اشغال کرده بود در حال سرازیر شدن به دشت وسیع بودند. جبهه قدرتمندی از گاردهای سوم ارتش به فرماندهی گوردوف (به انگلیسی: Gordov)‏ و لشکرهای گارد زرهی سوم به فرماندهی ریبالکو (به انگلیسی: Rybalko)‏ و گارد زرهی چهارم للیوشنکو (به انگلیسی: Lelyushenko)‏ درحالی در جهت شمال شرق به سمت برلین حرکت می‌کردند که بقیه لشکرها به سمت غرب و بخشی از ارتش ایالات متحده واقع در جنوب غرب برلین و در حاشیه رود الب حرکت می‌کردند.
با این پیشروی‌ها، نیروهای ارتش شوروی بین ارتش ویستولا در شمال و ارتش مرکزی آلمان در جنوب شکاف ایجاد کردند. در پایان روز، جبهه شرقی آلمان واقع در شمال فرانکفورت در نزدیکی سیلو و در جنوب در نزدیکی فورست دیگر وجود خارجی نداشت. این پیروزی‌ها اجازه داد که دو جبهه روس، ارتش نهم آلمان را در منطقه‌ای وسیع در غرب فرانکفورت محاصره کنند. تلاش های ارتش نهم آلمان برای شکستن محاصره و گریز به سمت غرب منجر به نبرد هالب شد. تلفات وارد شده به نیروهای شوروی بسیار بالا بود. بیشتر از ۲۸۰۷ دستگاه تانک شوروی از ۱ تا ۱۹ آوریل نابود شدند که حداقل ۷۲۷ مورد از آنها در ارتفاعات سیلو از بین رفتند.

محاصره برلین

عکس گرفته شده در ۹ مارس ۱۹۴۵ که جوزف گوبلز را در حال اعطای صلیب آهنی درجه دو به ویلی هوبنر ۱۶ ساله عضو سازمان جوانان هیتلری پس از موفقیت این سازمان در تصرف لوبان نشان میدهد.

در روز ۲۰ آوریل، توپخانه لشکر اول بلاروس ارتش شوروی شروع به گلوله باران مرکز شهر برلین کرد که این گلوله باران تا تسلیم شدن شهر ادامه یافت. وزن مهمات شلیک شده توسط توپخانه ارتش شوروی در طی این نبرد از وزن کل بمب‌های رها شده توسط هواپیماهای متفقین بر فراز شهر بیشتر بود. همزمان با پیشرفت لشکر اول بلاروس به سمت شرق و شمال شرق شهر، لشکر اول اوکراین با عبور کردن از آخرین آرایش‌های جنگی بخش شمالی ارتش مرکزی و گذشتن از شمال یوتربورگ (به آلمانی: Juterbog)‏ بیشتر از نیمی از فاصله اولیه با خطوط ارتش آمریکا واقع در حاشیه رودخانه الب در ماگدبورگ (به آلمانی: Magdeburg)‏ را پیموده بود. در شمال در حد واسط شچچین (به آلمانی: Stettin)‏ و شودت (به آلمانی: Schwedt)‏، لشکر دوم بلاروس به بازوی شمالی ارتش ویستولا که از ارتش سوم زرهی به فرماندهی هاسو فون مانتوفل (به آلمانی: Hasso von Manteuffel)‏ تشکیل میشد حمله برد. در طول روز بعد، ارتش دوم گاردهای زرهی به فرماندهی بوگدانف (به انگلیسی: Bogdanov)‏ تا نزدیکی ۵۰ کیلومتری شمال برلین پیشروی کرد و سپس به جنوب و جنوب غرب ورنویشن حمله برد. روس‌ها قصد داشتند ابتدا برلین را محاصره کرده و سپس ارتش نهم آلمان را احاطه کنند.

فرماندهی سپاه پنجم که بهمراه ارتش نهم در شمال فورست به تله افتاده بود از ارتش زرهی چهارم به ارتش نهم اعطا شد. سپاه پنجم هنوز هم در جبهه بزرگراه برلین-کتبوس در حال مقاومت بود.[۷] وقتی جناح جنوبی قدیمی ارتش زرهی چهارم چند موفقیت در ضدحمله علیه ارتش اول اوکراین در منطقه بدست آورد، هیتلر با دستورهایی که نشان‌دهنده از دست رفتن کامل درک او از از واقعیات نظامی بود، ارتش نهم را مجبور به مقاومت در کتبوس و ایجاد یک جبهه به سمت غرب و پس از آن حمله به ستون‌های ارتش شوروی که در حال پیشروی به سمت شمال بودند کرد.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 469
موضوع : |
سه شنبه 26 شهريور 1392 | 01:35

نبرد سرنوشت ساز استالینگراد.

نبرد استالینگراد

نبرد استالینگراد
بخشی از جنگ جهانی دوم
Stalingrad aftermath.jpg
استالینگراد پس از نبرد
زمان ۲۱ اوت ۱۹۴۲ تا ۲ فوریه ۱۹۴۳
مکان استالینگراد-شوروی
نتیجه شکست آلمان و پیروزی شوروی
جنگندگان
Flag of the NSDAP (1920–1945).svgآلمان نازی

Flag of Romania.pngرومانی
Flag of Italy (1861-1946) crowned.svgایتالیا
Flag of Hungary 1940.svgمجارستان

Flag of the Soviet Union (1923-1955).svgشوروی
نیروها
۲۷۰٬۰۰۰ نفر در آغاز نبرد و ۱٬۰۱۱٬۰۰ نفر در هنگام ضدحمله شوروی ۱۸۷٬۰۰۰ نفر در آغاز نبرد و ۱٬۷۰۰٬۰۰۰ نفر در هنگام ضدحمله شوروی
تلفات
۸۰۰٬۰۰۰ نفر کشته یا مجروح و ۹۱٬۰۰۰ نفر اسیر ۱٬۱۰۰٬۰۰۰ نفر کشته و افزون بر ۴۰٬۰۰۰ نفر کشته از شهروندان عادی

نبرد استالینگراد (تابستان ۱۹۴۲ - ۲ فوریه ۱۹۴۳)، یکی از مهلک‌ترین و سرنوشت‌سازترین نبردهای جنگ جهانی دوم و تمام تاریخ بشر بود. در این نبرد ارتش آلمان نازی و متحدان آن به‌منظور فتح شهر استالینگراد (ولگوگراد کنونی)، به آن یورش بردند که پس از چندین ماه درگیری خونین، در سوم فوریه ۱۹۴۳ آلمانها شکست خورده و این شهر توسط ژنرال روکوسوفسکی آزاد گردید و فیلدمارشال «فون پاولوس» (Von Paulus) به اتفاق ۲۵۰۰ افسر عالی رتبه که ۲۴ نفر از آنها را ژنرال‌ها تشکیل می‌دادند، تسلیم ارتش شوروی شدند. خشونت این درگیری از تمامی منازعات جنگ جهانی اول بیشتر بود و هنگام جنگ، شهر به کشتارگاهی عظیم تبدیل گشت.

شرح نبرد

استالینگراد یکی از شهرهای اصلی صنعتی شوروی و نزدیک به ساحل رود ولگا بود که در آن کارخانه‌های بزرگ ساخت جنگ‌افزار و تراکتور وجود داشت. فتح این شهر برای آدولف هیتلر، امتیاز بزرگی به حساب می‌آمد و موجب گسستن مسیرهای حمل و نقل شوروی در جنوب روسیه از طریق رود ولگا می‌شد. در اواخر ماه اوت ۱۹۴۲، ارتش چهارم زرهی لشکر زرهی آلمان از جانب شمال شرق و همزمان ارتش ششم به فرماندهی فون پاولوس، به همراه تانکها و ۳۳۰٬۰۰۰ نفر از بهترین قوای ارتش آلمان، از سمت شرق به شهر حمله کردند، در ۲۳ اوت، هواپیماهای لوفت‌وافه (نیروی هوایی آلمان)، بارانی از بمبهای آتش‌زا بر شهر فرو ریختند که بیشتر بناهای چوبی شهر را به خاکستر تبدیل نمود. گردان شصت و دوم شوروی به فرماندهی ژنرال واسیلی چویکوف، سرسختانه برای دفاع از شهر مقاومت کردند و در خیابانها و خانه به خانه با آلمانی‌ها جنگیدند. شهر به جهنم سوزانی از دود و آتش تبدیل شد و در هر لحظه صدها گلوله توپ و خمپاره و بمب در گوشه و کنار آن منفجر می‌شد. بحرانی‌ترین زمان برای روس‌ها در اواسط ماه اکتبر بود که نیروهای آلمان، آنها را تا نزدیکی رود ولگا به عقب راندند. نیروهای شوروی با استفاده از کرجی‌ها و قایقها از طرف دیگر ساحل این رود، مهمات تهیه می‌کردند که این گذرگاه‌ها در آن هنگام توسط نیروهای آلمان به رگبار بسته شدند. با این وجود آلمانها، به‌خاطر تلفات زیاد، فرسودگی و فرا رسیدن سرمای طاقت‌فرسا، از ادامه جنگ دلسرد شده بودند. علی‌رغم تضمین فرمانده لوفت‌وافه، هرمان گورینگ، هواپیماهای باربری قادر نبودند تا سیصد تُن مهماتی که آلمانها روزانه به‌آن احتیاج داشتند، را به آنان برسانند و تانک‌هایشان در جنگهای پیوسته خیابانی کاری از پیش نمی‌بردند. نبرد استالینگراد به دلیل پافشاری طرفین برای پیروزی مبدل به پیکار خونینی شد که در آن آلمان‌ها اجازه عقب نشینی نداشتند.

محاصره شدن نیروهای آلمانی در پی اجرای عملیات اورانوس

در نوزدهم ماه نوامبر، نیروهای شوروی با طرح ژنرال ژوکوف، یک ضد حمله گازانبری (دوجانبه) بزرگ را از دو سمت شمال و جنوب شهر علیه قوای آلمان، به اجرا گذاشتند و به زودی پاولوس و نیروهایش در محاصره قرار گرفتند. فیلدمارشال فون پاولوس که مهمات بسیار کمی برای مبارزه با شوروی‌ها داشت و خود را در معرض نابودی میدید، از هیتلر درخواست کرد تا با عقب نشینی ارتش ششم و ملحق شدن آنان به نیروهای اصلی در غرب موافقت کند اما هیتلر با جواب: «نه عقب نشینی کن و نه تسلیم شو.»، به آنها فرمان داد تا آخرین نفس بجنگند. پاولوس با سرپیچی از فرمان هیتلر، در ۳۱ ژانویه ۱۹۴۳ خود را تسلیم نمود. ۹۱٬۰۰۰ مرد یخ‌زده و گرسنه آنچه بود که از ارتش زرهی عظیم چهارم و ششم آلمان باقی ماند که همگی به همراه ۲۴ ژنرال آلمانی به اسارت گرفته‌شدند. ۲۵۰٬۰۰۰ جسد متعلق به آلمانها و رومانیایی‌ها توسط نیروهای شوروی، در داخل و حومه شهر پیدا شد. کل تلفات نیروهای محور (آلمان، ایتالیا، رومانی و مجارستان) چیزی حدود ۸۰۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده‌است. تاریخ‌نگاران رسمی ارتش روسیه، برآورد می‌کنند که ۱٬۱۰۰٬۰۰۰ تن از سربازان شوروی برای دفاع از شهر جان باخته یا مجروح و مفقود شده‌اند و رقم نیروهای مردمی و غیر نظامی کشته‌شده در نبرد حدود ۴۰٬۰۰۰ نفر تخمین زده شده است.

در نتیجه شکست در این نبرد، گارد آلمان در شرق کاملاً باز شد و این کشور ۳۰ درصد نیروهای خود را از دست داد و در سراشیبی اضمحلال قرار گرفت.

در نوامبر سال ۱۹۴۳ در کنفرانس تهران، وینستون چرچیل نخست‌وزیر بریتانیا، شمشیری ساخته شده در کشورش با نام «شمشیر استالینگراد» را به استالین اهدا نمود که بر تیغه آن این کلمات حک شده بود: «به شهروندان استالینگراد با قلبهای پولادینشان، هدیه‌ای از شاه جورج ششم، به‌عنوان نشان تکریم مردم بریتانیا.»

ارتش سرخ با پیروزی در این نبرد، راه رسیدن به قدرت جهانی را برای شوروی هموار ساخت. موقعیت برتر شوروی، به مثابه طرف تعیین کننده در مذاکرات، در کنفرانس یالتا در فوریه ۱۹۴۵، ناشی از موقعیت آن در تناسب قوای نظامی جنگ جهانی بود.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 406
موضوع : |
سه شنبه 26 شهريور 1392 | 01:33

تاریخ اروپا

تاریخ اروپا

نقشه اروپا طراحی شده توسط نقشه‌کش آنتورپی، آبراهام اورتلیوس در سال ۱۵۹۵

تاریخ اروپا شامل دوره زندگی مردمان در اروپای قاره‌ای از زمان پیشاتاریخ، در حدود ۴۵.۰۰۰ تا ۲۵.۰۰۰ سال پیش از میلاد که انسان پا به این قاره گذاشت، تا دوران کنونی می‌باشد.

یونانیان

یونان باستان از صدها دولت - شهر مستقل تشکیل می‌شد. از قرن هشتم قبل از میلاد، یونانی‌ها ساخت شهرهای جدید در سراسر مدیترانه، را آغاز کردند این مستعمره‌های یونانی با امپراتوری قدرتمند ایران در تماس بودند. در نتیجه تشنج بین یونان و ایرانی‌ها زیاد شده، و در سال ۵۰۰ قبل از میلاد، یک جنگ بین آنها در گرفت. در سال ۴۷۹ قبل از میلاد ارتش متحد دولت - شهرهای یونان، ایران را شکست داد.

آکروپولیس باقیمانده‌های اکروپولیس، آتن امروزی را در بر می‌گبرد. آتن ثروتمندترین و بزرگ‌ترین ناحیه شهری یونان بود. شهروندان این شهر از یک دمکراسی ابتدایی (دولت مردمی) برخوردار بودند.

تا پیش از قرن پنجم قبل از میلاد، ناحیه شهری اسپارت بیشتر نواحی جنوب یونان را تحت کنترل داشت. این ناحیه را منطقه «پلویونی» می‌نامند. زندگی اسپارتی‌ها در جنگ می‌گذشت. همه شهروندان مذکرو بالغ، اعضاء تمام وقت ارتش محسوب می‌شدند. زنها آموزشهای فیزیکی می‌دیدند تا بتوانند بچه‌های قوی و نیرومند به دنیا بیاورند. هنگامی که شهروندان اسپارتی مشغول پرداختن به امور جنگی بودند، غلامان (بردگان) روی زمین کشاورزی می‌کردند.

اولین مسابقات المپیک، در شهر المپیا، در جنوب یونان برگزار می‌گردد.

رومیان

حکومت اولین امپراتور روم، آگوستوس در سال ۲۷ قبل از میلاد آغاز شد. این حکومت شاهد آغاز پکس رومانا، یا دوران ثبات سیاسی و شکوه و جلال فراوان که حدود ۲۰۰ سال ادامه داشت، بود. در طول این دوره، امپراتور روم به مدیترانه و بخش اعظم اروپای غربی حکومت می‌کرد. امپراتوری به شکل کاملی سازماندهی شده بود و به خوبی اداره و کنترل می‌شد. یک شبکه از راهها سرزمین‌های امپراتوری را به پایتخت، رم، متصل می‌کرد. لژیون آموزش دیده روم از تمام نقاط بحرانی در طول مرزهایش دفاع می‌کرد. شهروندان رومی از یک قانون مشترک، فرهنگ مشترک و زبان مشترک، لاتین، بهره مند بودند. متاسفانه این دوران در اواخر قرن دوم میلادی با تهاجم گسترده اقوام ژرمن و ورود بیماری طاعون به همراه سپاه امپراتور مارکوس آورلیوس و بی کفایتی امپراتوران بعد از مارکوس آورلیوس - ازقبیل پسرش کمودوس - امپراتوری شروع به انحطاط کرد . امپراتوری پس از قریب یک قرن هرج و مرج سرانجام توسط دیوکلتیانوس احیا شد، اگرچه روم جدید هیچگاه از لحاظ سیستمی و مشی حکومت لا روم قبل از هرج و مرج یکسان نبود . چرا که استبداد دربار روم در این دوره بیشتر و حقوق شهروندی کمتر شد . روم نیز به دو ناحیه شرقی و غربی تقسیم شد؛ اگرچه برخی اوقات توسط امپراتورانی چون کنستانتین یکپارچه گشت.[۱]

تا سال ۴۵۰ میلادی رومیان باستان، انگلستان را ترک کرده بودند و به جای آنها تعداد زیادی از مردم شمال اروپا در آنجا اقامت داشتند. اقوامی که در آنجا سکونت داشتند متعلق به چهار قبیله، آنگل ها، یوت ها، فرزین‌ها و ساکسون‌ها بودند. این ساکنان، «آنگلوساکسون» نامیده شدند. قبرهای منطقه ساتن هو با یادداشتهای راهبانی مثل عالیجناب «بید»، اطلاعات مربوط به تاریخ آنها را بیان می‌کند. قرنها بعد، شاهان آنگلوساکسون مانند آلفردکبیر با مهاجمان وایکینگ جنگیدند.

در دنیای رومی‌ها خیلی مهم بود که افراد سایو (شهروند رومی) باشند. ابتدا، مقام شهروند فقط به افرادی که دردرون شهرها زندگی می‌کردند، داده شد. در سال ۸۹ قبل از میلاد، مقام شهروند به تمام ایتالیایی‌ها اعطا شد. تا پیش از ۲۱۲ بعد از میلاد، مقام شهروند رومی به همه مردان آزاد که در محدوده امپراتوری روم زندگی می‌کردند، اعطا شد. مقام شهروندی به بردگان و زنها داده نمی‌شد.

اروپای سده های میانه

در قرن پنجم، امپراتوری روم غربی بر اثر دور ماندن از ثروتهای کلان شرق، هجوم مکرر بربرها، رسوخ بربرها در بافت اداری و نظامی روم و بی کفایتی امپراتوران، آهسته آهسته رو به زوال رفت و سرانجام امروزه مبدا تاریخ سده های میانی را آغاز حکمرانی یک غیر رومی بر شهر روم میدانیم که به سال 476 میلادی با فرمانروایی اودوآکر بر شهر رم این دوران آغاز شد.[۲]

تا قرن ۱۳ میلادی، قلعه‌های متعلق به شوالیهها بیش ازهر چیز دیگری در پهنه اروپا خود نمایی می‌کرد. شوالیه‌ها از زندگی مرفهی برخوردار بودند که با زندگی دهقانانی که روی زمینهای آنها کار می‌کردند، تفاوت زیادی داشت. شهرهایی در اطراف قلعهها بوجود آمدند و توسعه یافتند. تجار برای تجارت از راههای سخت‌گذر سفر می‌کردند. زائران سفرهای طولانی را برای زیارت اماکن مقدس انجام می‌دادند. زندگی سخت بود، جنگ، قحطی و طاعون همواره جان مردم را تهدید می‌کرد.

در اواخر قرن پانزدهم میلادی، آخرین بخش از قلمرو مسلمانان اسپانیایی گرانادا یا همان شهر قرناطه در اندلس، به حکمرانان مسیحی آن دیار، فردیناند فرمانروای آراگون و ایزابلا فرمانروای کاستیل، تسلیم می‌گردد. در همان سال، با حمایت مالی فردیناند و ایزابلا، کریستف کلمب از اقیانوس اطلس می‌گذرد و به جزایر هند غربی (در نزدیکی سواحل آمریکا) می‌رسد. در اروپای قرون وسطی، کاری که مردم انجام می‌دادند، غذایی که می‌خوردند، لباسی که می‌پوشیدند و محلی که در آن زندگی می‌کردند، همگی بستگی به جایگاه اجتماعی آنها داشت.

حدودا از تاریخ ۸۰۰ تا ۱۰۵۰ میلادی به مدت سه قرن، جنگجویان وایکینگ با کشتی‌های دراز و براق خود، اروپا را به وحشت می‌انداختند. آنها از اسکاندیناوی برای جستجوی نقره، بردگان و زمین به دریا رفتند. بعضی‌ها به بریتانیا و فرانسه حمله می‌کردند، در حالی که دیگران روسیه و رودخانه‌های دوردست آسیا را مورد تاخت و تاز قرار می‌دادند. واکینگها کاشفان دلیر و شجاعی بودند. آنها با شجاعت از میان امواج خروشان اقیانوس اطلس عبور کرده، ایسلند و گروئنلند را کشف کردند و حتی به شمال آمریکا نیز قدم گذاشتند.

اروپای فئودالی

نظام فئودالی در واقع پاسخی بود در برابر فروپاشی امپراتوری روم غربی و سیستمهای اداری اش که از دل رسومات ژرمنی سر برآورد . این نظام وقتی رشد کرد که فقر زیاذد باعث شد که بسیاری از دهقانان نتوانند از پس مالیات سنگین برآیند و حاضر به سپردن زمین خود به یک ارباب قدرتمند میشدند . پس از فروپاشی روم غربی این نظام در رده هایی بالاتر بسط بافت و نوعی نظام تیول-وفاداری ایجاد شد که شوالیه ها یا جنگجویان یا افراد ثروتمندی واسال ( خدمتگذار) مردی زمیندار یا ثروتمندتر میشدند که در کنار وفاداری به او، سالانه 40 روز به ارباب خود خدمت میکردند. این سلسله مراتب در بالا به شاه یا دوک یا مردی بسیار صاحب نفوذ میرسید و در پایین به سرفها یا دهقانان وابسته به زمین میرسید. البته زنجیر ایتن تعهدات همیشه به این منظمی نبوده و گاهی گسلهایی در آن دیده میشده.

از حدود سال ۸۰۰ تا ۱۳۰۰ میلادی، بیشتر مناطق اروپای غربی توسط سیستم فئودالی سازماندهی شده بود. پادشاه مالک همه زمین بود که به مناطقی به نام ملک اربابی تقسیم می‌شد و ارباب هر ملک، خراجگذار پادشاه محسوب می‌شد. او سوگند وفاداری یاد می‌کرد و متعهد می‌شد که برای حفاظت از اموال پادشاه، سربازانی (مردان جنگی) استخدام نماید. رعیت‌ها در روستاها زندگی می‌کردند. آنها سهمی از محصولات خود را به املاک شاه (خراجگذار شاه) می‌دادند.

پاپ یکی از قدرتمندترین حاکمان اروپایی فئودالی محسوب می‌شد. او رئیس کلیسای کاتولیک رومی بود که مقدار زیادی زمین، تحت مالکیت خود داشت. پاپ از همه پادشاهان انتظار داشت که از او اطاعت کنند. اما هنگامی که قدرت پادشاهان و امپراتورها زیادتر شد، سعی کردند که با کلیسا مبارزه کنند.

جنگ صدساله انگلیس و فرانسه

در سال ۱۳۳۷ م پادشاه انگلیس، ادوارد سوم، علیه پادشاه فرانسه، فیلیپ ششم، اعلام جنگ می‌کند. ادوارد معتقد بود که مالک حکومت فرانسه می‌باشد. محاصره‌های زیادی بوقوع پیوست و جنگ‌هایی بزرگ رخ داد. البته در این درگیری‌های ۱۱۶ ساله، دوران طولانی صلح وجود داشت. ابتدا، انگلیسی‌ها در جنگ‌های کرسی، پواتیه و آژنکور پیروز شدند. سرانجام فرانسوی‌ها که از سخنان ژاندارک به هیجان آمده بودند، مهاجمان انگلیسی را در سال ۱۴۵۳ م عقب راندند.

در ابتدا انگلیسی‌ها پیروزی‌های فراوانی به دست آورند. در سال ۱۳۴۶، آن‌ها پیروزی مهمی در جنگ کرسی، در شمال فرانسه، به دست آوردند. کمانداران انگلیسی با استفاده از کمان‌های بلند، سواره نظام فرانسه را نابود کردند. انگلیسی‌ها در سال ۱۳۵۵ حمله جدیدی را به رهبری وارث ادوارد سوم، ادوارد شاهزاده ولز (۷۶-۱۳۳۶م)، آغاز کردند. ادوارد فرمانده بی رحم نظامی، به دلیل آنکه زره سیاه به تن می‌کرد به شاهزاده سیاه معروف شد. در سال ۱۳۵۶م در جنگ پواتیه، در مرکز فرانسه، شاهزاده سیاه پیروزی بزرگی به دست آورد. پادشاه فرانسه، ژان دوم (۶۴- ۱۳۱۹م)، در این جنگ اسیر شد و برای آزادیش درخواست ۴ میلیون سکه طلا از فرانسه شد.

در طول سال‌هایی که فرانسه مشغول عقب راندن مهاجمان انگلیسی بود، جنگ بصورت پیوسته ادامه داشت. در سال ۱۴۵۳م، فقط بندر کاله، در شمال فرانسه، در دست انگلیس باقی مانده بود. بدینسان، جنگ صد ساله به پایان رسید. با این وجود، تا سال ۱۸۰۱م پادشاهان انگلستان کماکان خود را پادشاه انگلستان و فرانسه می‌نامیدند.

در سال ۱۰۹۵ م «پاپ اورین» دوم همه مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه ترکان مسلمان قیام کنند و شهر اورشیلم (بیت المقدس فعلی) واقع در فلسطین را باز پس گیرند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. تعداد زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از اروپا تا خاورمیانه جان خود را از دست دادند.آنها که زنده ماندند در سال ۱۰۹۹ م بیت المقدس را تسخیر کردند. در بین سالهای ۱۰۹۹ تا ۱۲۵۰ م، شش جنگ صلیبی دیگر رخ داد ولی در هیچ یک از آنها صلیبیان موفقیتی به دست نیاورند.

رنسانس

دانش و هنر پیشرفتهای عظیمی در ایتالیای قرن پانزدهم و شانزدهم بوجود آوردند. این احیای فرهنگی به رنسانس (یعنی «نوزایی») مشهور شده است. دانشمندان، شعرا و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل رم و یونان با دیدگانی تازه تر به جهان می‌نگریستند. نقاشها به مطالعه آناتومی (علم تشریح) پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوه واقعگرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمانها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.

مطلوب «انسان عصر رنسانس» شخص درخشان و همه فن حریفی بود که در موضوعات فراوانی کارآزموده باشد. لئوناردو داوینچی و میکل آنژ مشهورترین آنان می‌باشند. دستاوردهایشان احترام آنان در جامعه را افزایش داد.

اروپا در قرن ۱۶ و ۱۷

درس کالبدشناسی

در طول قرون ۱۶و ۱۷ میلادی مردم عقاید سنتی را زیر سوال بردند. دانشمندانی همچون گالیله و روشهای جدید را توسعه داده و بر مبنای مشاهدات و تجارب خود به کشفیات فراوانی، دست یافتند. در بسیاری از شاخه‌های دانش از جمله فیزیک، کالبدشناسی، نجوم، و ریاضیات پیشرفتهای بزرگی حاصل گردید.

جان بانیستر، استاد کالبد شناسی مشهور انگلیسی، از جسد تشریح شده‌ای برای نشان دادن چگونگی عمل بدن انسان استفاده می‌کند.

نیکلاس کوپرنیک ستاره شناس لهستانی، کتاب «گردش افلاک آسمانی» را منتشر می‌کند، او دراین کتاب عقاید جدید خود را مبنی بر گردش سیارات به دور خورشید، بر خلاف نظریه گردش سیارات به دور زمین، مطرح می‌کند.

در قرن هفدهم دانشمندان متوجه این مساله شدند که زمین و سیارات به دور خورشید حرکت می‌کنند. مدلهای مکانیکی منظومه شمسی برای نشان دادن این موضوع ساخته می‌شدند. این دستگاههای جهان نما به نام «ارری» مشهور شدند، زیرا اولین بار برای «ارل ارری» ساخته شد.

در چهاردهم جولای ۱۷۸۹ میلادی، جماعتی از گرسنگان به زندان «باستیل» در پاریس، حمله کردند. فقرای پاریس که سان کولوت نامیده می‌شدند، از سیاستهای لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، به خشم آمده بودند. لویی که با بحران مالی شدیدی دست به گریبان بود، از مجلس طبقات عمومی در خواست کرد تا مالیاتها را افزایش دهد. این امر، موجب بروز انقلاب فرانسه گردید و به مدت ۱۰ سال این کشور دچار هرج و مرج شد. لویی شانزدهم در سال ۱۷۹۲ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹، هنگامی که ژنرال ناپلئون بنا پارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت.

انقلاب فرانسه

نقشه اروپا در نقشه ساموئل دان (۱۷۹۴)

همه برای یکی

یک شعار باقی مانده از انقلاب فرانسه: جمهوری هرگز تجزیه نخواهد شد و خواستار «آزادی، تساوی، برادری یا مرگ است.»

در ۱۷۹۱، در سال پس از انقلاب فرانسه، حکومت دستگاه جدیدی را برای اعدام در ملاء عام به خدمت گرفت. این دستگاه که گیوتین نامیده می‌شود برای قطع سرانسان با سرعت و بدون درد، طراحی شده بود. اما بزودی تبدیل به سمبول خوفناک دوره وحشت گردید.

تغییرات بزرگی که در قرن هجدهم در انگلستان رخ داد به نام انقلاب صنعتی شناخته می‌شود. اختراعات جدیدی مثل ماشین بخار کالاها را سریعتر و ارزانتر از قبل تولید می‌کرد. در قرن نوزدهم گسترش صنعت به بقیه اروپا و سرزمین آمریکا رسید. راه آهن سرعت مسافرت را زیاد کرد. مردم زیادی در کارخانه‌ها کار و در شهرها زندگی می‌کردند. قرن نوزدهم

به دنبال وقوع انقلاب فرانسه موجی عظیم از انقلاب ها اروپا را درهم نوردید. قدرتهای بزرگ زمان بارها تلاش کردند تا از وقوع این انقلابها جلوگیری کنند و سعی در مصادره انقلاب ها کردند ولی سرانجام اراده مردم این کشورها گریبانگیر همان قدرتها نیز شد. از جمله می توان به بارها انقلاب در فرانسه برای بازگداندن انقلاب و جمهوری و همچنین وقوع انقلاب در اتریش و ایتالیا اشاره کرد.

عصر ناپلئون و تغییرات اواخر قرن ۱۹

ناپلئون بناپارت که یک افسر انقلاب فرانسه بود در طی یک رشته اتفاقات سیاسی در فرانسه به قدرت رسید و بنابر تلاشهایی که دولتهای دیگر برای جلوگیری از روند انقلابهای منطقه می کوشیدند به درگیری نظامی با وی پرداختند که سرانجام با پیروزی ناپلئون مواجه شد. در اواخر سالهای فرمانروایی وی روسیه از دستور فرانسه مبنی بر محاصره اقتصادی انگلستان سر باز زد و همین امر باعث شد تا ناپلئون با هفتصد هزار نفر که بیشتر آنان غیر فرانسوی بودند به روسیه لشکر کشیده و مسکو را تصرف نماید ولی پس از مدتی به دلیل مشکلات در روسیه و سرمای شدید به فرانسه بازگردد پس از بازگشت وی به فرانسه دول اروپایی متحد شده و اقتدار ناپلئون را درهم شکستند.

در اواخر قرن ۱۹ که بیسمارک به صدارت اعظم دولت پروس رسید طرح اتحاد آلمان را ریخت بدین منظور او با دانمارک اتریش و سرانجام فرانسه درگیر شد و در نتیجه یا شکست فرانسه از آلمان در سال ۱۹۷۱ اتحاد آلمان کامل شده و آلمانی ها اعلامیه اتحاد خود را در کاخ ورسای خوانده و فرانسه به مدت ۴ سال در اشغال آلمان باقی ماند

با وقوع این اتفاق ایتالیا نیز با وقوع انقلابی متحد شد و تغییرات ارضی کلی ای نیز در منطقه بالکان روی داد که نارضایتی از شکل این تغییرات زمینه ساز وقوع جنگ جهانی اول گردید.

جنگ جهانی اول

نوشتار اصلی: جنگ جهانی اول

در ماه اوت ۱۹۱۴ م جنگ عظیمی در اروپا بین آلمان، رهبر دول محور، و نیروهای متفقین به رهبری فرانسه و بریتانیا درگرفت. هیچ یک از دو طرف نتوانستند به پیروزی کامل دست یابند و جنگ تا چهار سال بطول انجامید. پیش از پیروزی متفقین در نوامبر ۱۹۱۸ حدود ۱۰ میلیون نفر کشته شدند. وقتیکه در ماه اوت ۱۹۱۴ جنگ اعلام شد، میلیونها تن از مردم شادمان در خیابانهای شهرهای مهم اروپا شروع به رقص و پایکوبی نمودند. مردم تصمیم حاکمان خود برای رفتن به جنگ مورد حمایت قرار دادند. مردان جوان داوطلب برای جنگیدن، هجوم می‌آورند. با این وجود، صحنه‌های دهشت انگیز جنگ جهانی اول، نگرش مردم به جنگ را تغییر داد. یک نسل کامل از مردان جوان به خاک و خون کشیده شدند.

جنگ جهانی اول، چهار امپراتوری را نابود ساخت، امپراتوری آلمان تاج و تخت را از دست داد و دولت جمهوری جایگزین آن شد. امپراتوریهای شکست خورده اتریش - مجارستان و عثمانی هر دو از هم گسیختند و امپراتوری روسیه نیز بدست انقلابی‌های بلشویک افتاد.

اروپا در میان دو جنگ

در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ م بسیاری از کشورهای اروپایی از دوموکراسی دست کشیدند. حزب نازی هیتلر در آلمان به قدرت می‌رسد و فاشیستهای [موسولینی] بر ایتالیا حکومت می‌کنند. همچنین تغییرات سیاسی کلی ای در کشورهای عمده از قبیل روسیه و امریکا و [[اسپانیا[[به وجود می آید. پیمان ورسای که در نتیجه جنگ جهانی اول و بازی های سیاسی متفقین به وجود آمده بود اراضی زیادی را از آلمان جدا کرده بود و امتیازات بسیاری را نیز از این کشور سلب کرده بود به همین دلیل اهالی این کشور به نوعی سرخوردگی دچار شده بودند و آینده روشن خود را در قدرت طلبی و زور گویی می دیدند چرا که زیر سایه زور و ستم متفقین حقوق خود را از دست داده بودند البته نفوذ کمونیسم نیز بر این امر دامن می زد. دول غربی که از نفوذ کمونیسم در هراس بودند سعی کردند بر این احساس آلمانی ها بیافزایند و از آن بر علیه کمونیسم استفاده نمایند ولی با ظهور نازیسم تمامی معادلات به هم ریخت.

جنگ جهانی دوم

نوشتار اصلی: جنگ جهانی دوم


در سپتامبر ۱۹۳۹ م، جنگ جهانی دوم در اروپا آغاز شد. دیکتاتور آلمان، آدولف هیتلر، می‌خواست تا رایش سوم به یک قدرت مطلقه در اروپا، تبدیل شود. در ابتدا تاکتیک حملات برق آسا موفقیت آمیز می‌نمود. اما پس از سال ۱۹۴۳م، قوانین متفقین، متشکل از نیروهای آمریکا، شوروی و انگلستان، بر آلمان برتری یافتند. سرانجام، آلمان در ماه می۱۹۴۵میلادی، نه روز پس از خودکشی هیتلر، تسلیم شد. بیش از بیست میلیون اروپایی در این جنگ کشته شدند.

تگ هاي مرتبط با اين مطلب : ,
نويسنده : خشایار خزانه | تعداد بازديد : 432
موضوع : |
سه شنبه 19 شهريور 1392 | 10:02

آخرين پست ها
» استعمار 400 ساله انگلیس
» زندگینامه تمیستوکلس سردار و مرد معروف یونان باستان.
» نبرد ترموپیل اوین نبرد ایرانیان و یونانیان باستان.
» زندگینامه چرچیل
» زندگینامه استالین.
» زندگینامه ژنرال اروین رومل سردارمشهور المانی در نبردصحرا
» نبرد سرنوشت ساز هخامنشیان:گوگامل
» نبرد سرنوشت ساز برلین
» نبرد سرنوشت ساز استالینگراد.
» تاریخ اروپا
» تاریخ مالت
» تاریخ اسلوونی
» تاریخ لوکزامبورگ
» تاریخ ایسلند
» تاریخ اسلواکی
» نبرد سالامیس
» زندگینامه داریوش کبیر
» زندگینامه کوروش کبیر
» زندگینامه الکساندر اول
» زندگینامه نیکلای اول
صفحات ديگر
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
قدرت گرفته از: سرویس وبلاگدهی ایران